سفر به دیار عشق
-چی؟مهربون نگام میکنه و میگه: من نیومدم تا حلالم کنی.. تا منو ببخشی.. تا از سر گناهام بگذری.. اومدم ازت خواهش نم بذاری کنارت باشم و کمکت کنم.. میخوام تکیه گاهت باشم.. دوست دارم بین این همه سختی به من تکیه کنی.. به برادرت.. به کسی که چهار سال اشتباه کرد و الان پشیمونه-نه طاهر... ازم نخواه... دیگه تحمل وابسته شدن و دل کندن رو ندارم.. دلم نمیخواد گاهی باشی گاهی نباشیفشار آرومی به دستام وارد میکنه و میگه: اومدم که برای همیشه باشمنگاش میکنم.. پر از گله.. پر از شکایت.......................
-من که ازت گذشتم طاهر.. چرا پس میخوای بمونی.. لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی.. بالاخره مونا مادرت بود و من هم...انگشت اشاره اش رو روی لبم میذاره و میگه: نگو ترنم.. هیچی نگو.. تو همیشه خواهرم بودی.. برام مهم نیست که مادرامون یکی نبوده.. هیچوقت برام مهم نبود.. میدونم نمیخوای به اون خونه برگردی.. من همه چیز رو میدونم ترنم.. دیشب سروش پیش من بود.. همه چیز رو برام تعریف کرد.. خیلی دیر اومد پیشم وی تا صبح از همه چیز برام گفت.. گفت که با وجود رفت و آمدهای طاها چقدر داری اذیت میشی.. من اومدم کمکت کنم ترنم.. این دفعه فقط میوام به تو فکر کنم.. به جبران گذشته.. به هیچ کاری مجبورت نمیکنم.. وقتی فهمیدم مادرت چطوری با بابا ازدواج کرده اون موقع بود که به این موضوع رسیدم که مادرت هم یه قربانی بود.. مثل مادر من.. بابا خیلی بد کرد.. به همه مون.. ما هیچی از مادرت نمیدونستیم به جز اسمش.. باور کن-میخوام مامانم رو پیدا کنمطاهر: کمکت میکنم-شاید رفتم پیش مامانمبا غم نگام میکنهطاهر: حق داری.. اگه همه مون رو هم واسه همیشه ترک کنی حق داری-خواهرم رو تو شناسایی کردی؟با ناراحتی سرش رو تکون میدهطاهر: متاسفمغمگین نگاش میکنم-ترانه رو هم لعیا به قتل رسوندطاهر: میدونم-به خاطر خواهرش... لیلا تو باند منصور و پدرش کار میکرد و خیلی کمکا به منصور کرد.. بعد از مرگ مسعود اوایل دووم آورد ولی بعد کم کم تعادل روانیش رو از دست داد و در آخر هم خودکشی کردطاهر: چرا اینا رو میگی؟-تا بدونیطاهر: همه رو میدونم-ولی یه چیز رو نمیدونیطاهر: چی رو؟-که هدف منصور سیاوش بود اما لعیا به خاطر خواهرش تو یه تصمیم آنی ترانه رو به قتل میرسونه و به منصور هم چیزی نمیگه.. منصور هم فکر میکنه ترانه خودکشی کرده و با فکر اینکه زنده موندن سیاوش حکم مرگ تدریجی رو براش داره اون رو زنده میذارهطاهر: هدف اصلی سیاوش بود؟-اوهومطاهر: اگه بلایی سر سیاوش میومد......-باز هم من بیچاره میشدمطاهر: ترنم-باور کن.. اونجوری هم هر دو خونواده من رو مقصر میدونستننفس عمیقی میکشه و میگه: ترنم فراموش کن.. همه چیز رو.. قتل ترانه.. مرگ آوا.. قضیه مسعود و منصور.. منصور ه مرده.. لعیا که داره اعدام میشه.. اون دختره ی عوضی هم به همراه بنفشه به جریمه نقدی به همراه چند سال حبس محکوم شدن.. همه تاوان اشتباهاتشون رو پس دادن ترنم پس از اینجا به بعد فقط به فکر خودت باشآهی میکشم و چیزی نمیگمطاهر: نمیخوای بابا رو ببینی؟-هنوز آمادگیش رو ندارم... حالش خوبه؟طاهر: تو به اینا کار نداشته باش به فکر خودت باش-یعنی چی؟لبخندی میزنه و میگه: یعنی همه چی امن و امانهاخمی میکنم و با ناراحتی میگم: پس چرا حتی یه بار هم به دیدنم نیومدیه لحظه دستپاچگی رو در نگاهش احساس میکنم ولی بعد سریع رفتارش عادی میشه و میگه: تو فکر کن از شرمندگی-تو چرا نیومدی؟طاهر: به خاطر همون تصادف... تازه از بیمارستان مرخص شدم... تازه چند روزه فهمیدم چی به چیه؟-مطمئنی حالت خوبه؟طاهر: خیالت راحت-خدا رو شکراز رو زمین بلند میشه و کنارم روی مبل میشینه.. دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه و من رو به خودش میچسبونه... مخالفتی نمیکنم... تو آغوش طاهر احساس آرامش میکنم...طاهر: ترنم-هوم؟طاهر: میخوام یه آپارتمان اجاره کنم-چرا؟طاهر: میخوام تو رو ببرم پیش خودم... نمیخوام بیشتر از این تنها باشی-اما......طاهر: ترنم بذار جبران کنم... خواهش میکنمچیزی نمیگمطاهر: سروش میگفت تو شرکتش کار میکنی-اوهومطاهر: چه جوری راضی شدی؟-راضی نشدم مجبورم کرد
ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارمطاهر: اون دوستت داره-مهم نیست چون دیگه باورش ندارمطاهر: باورش کن ترنم.. فقط همین یه بارتو چشماش زل میزنم و میگم: تو گفتی به هیچ کاری مجبورم نمیکنیطاهر:هنوز هم میگم... اگه حرفی میزنم برای خودم نیست.. برای سروش هم نیست.. فقط و فقط بخاطر خودته-بخاطر من چیزی نخواه... من از خیلی چیزا گذشتم.. هنوز خیلی مونده که بفهمی.. خیلیطاهر: ترنم-اون خیلی خیلی بدهطاهر: دقیقا مثل مناشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشهطاهر: حتی حرف زدن در مورد سروش هم اشکت رو درمیاره بعد چه جوری میخوای مقاومت کنی-باید بجنگم طاهر... این دفعه مجبورمطاهر: ترنم سروش خیلی برای اثبات بیگناهیت تلاش کردپوزخندی میزنمطاهر: بعد از اون اتفاقا سروش هم پا به پای من همه جا بود... میفهمی ترنم؟.. اونقدر که سروش برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد من نکردمسرم رو از روی شونه هاش برمیدارم و میگم: چـــی؟طاهر: اون دوستت داره ترنم باور کن-اما اون نامزد کردطاهر: ولی نه به خاطر دلش از روی حماقت.. فقط میخواست لجبازی کنه قبل از اثبات بیگناهیه تو همه چیز رو بهم زدبا ناباوری بهش خیره میشم.. حس میکنم قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه... یعنی همه ی حرفای سروش حقیقتهبا صدایی که به شدت میلرزه: میخوای ازش طرفداری کنی؟.. آره؟طاهر: نه ترنم... این دفعه فقط و فقط میخوام از تو طرفداری کنمتو چشماش زل میزنم تا از نگاهش حرفش رو بخونم... باورش برام سخته...طاهر: اون خودش همه چیز رو در مورد آلاگل فهمید و با دوستش به پلیس خبر داد-نه... داری دروغ میگیمهران: نه ترنم... بهت زده به مهران نگاه میکنم که با اخم کنارمون واستادهمهران: سروش حال و روزش خیلی خراب بود... بعد از مرگ تو در به در دنبال مدارکی برای بیگناهیت میگشت... روزی که به همراه برادرت اومده بود در خونه ی امیر و ماندانا پشیمونی از چشماش میبارید... اون موقع هنوز بیگناهیت ثابت نشده بود ولی از تک تک کلمات سروش عشق و دوست داشتن معلوم بودنمیدونم چی بگم... دلم میخواد خوشحال باشم.. جیغ بکشم اما نیستم.. نمیدونم چرا؟... شاید هم میدونم... باور این چیزا برام سخته.. همه ی احساساتم رو تو وجودم خفه میکنم و میگم: خب که چی؟مهران و طاهر با چشمای گرد شده بهم زل میزنندواقعا که چی؟-از کجا معلوم دوباره ترکم نکنه... دوباره بهم شک نکنه... دوباره تنهام نذاره... دوباره حماقت نکنه؟...واقعا از کجا معلومطاهر: خب... خب..............-میبینی طاهر... خودت هم جوابی نداری؟... وقتی هیچ اعتماد و باوری نیست دوست داشتن دو طرفه هم هیچی رو حل نمیکنهطاهر مکثی میکنه و بعد از چند لحظه میگه: من نمیگم به سروش فرصت بده من میگم به خودت یه فرصت بده ترنم... شاید تونستی بهش اعتماد کنیمهران ظرف میوه رو روی میز میذاره و با چشمای ریز شده نگام میکنه.. میدونم تو فکرش چی میگذرههمونجور که نگام به مهرانه آروم از آغوش طاهر بیرون میام و میگم: برای یه شروع دوباره خیلی دیرهچشمای مهران غمگین میشن و لبخند تلخی رو لباش جا خشک میکنهطاهر: خواهری تو که تا لحظه ی آخر داشتی واسه ی سروشت میجنگیدی پس چی شد؟مهران غمگین میگه: از کجا میدونی جنگ الانش هم واسه ی سروشش نیست؟خشمگین نگاش میکنم ولی اون سری تکون میده و میگه: میوه آوردم ولی ظرف و چاقو رو از یاد بردم.. میرم ظرف بیارمبعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به ما بده به داخل آشپزخونه میرهطاهر: ترنم-چیه طاهر؟طاهر: منظور این پسره چی بود؟با خونسردی شونه ای بالا میندازم و میگم: نمیدونم... چی بگم؟طاهر: واقعا نمیدونی؟-اوهومآهی میکشه و از جاش بلند میشه-کجا؟طاهر: هنوز هم دروغگوی خوبی نیستی؟-ایکاش این رو چهار سال پیش میفهمیدی اون موقع هیچ چیزاینجوری که الان هست نبود... نه الانی که دیگه حتی واسه زنده بودن و نفس کشیدنم هم دیرهطاهر: این حرف زو نزن ترنم... طعم از دست دادنت رو یه بار چشیدم.. خیلی تلخه-اگه دروغگوی خوبی نبودم پس چرا حرف حقیقتم رو باور نکردی؟طاهر: این سوالیه که مدتهاست دارم از خودم میپرسم
حرفی واسه ی گفتن ندارمطاهر: خب خواهری... دیگه باید برم-تو که تازه اومدیمیخنده... اونم با صدای بلندمتعجب نگاش میکنم... با دست به ساعت نگاه میکنم... ساعت سه و خورده ای هستشبا چشمای گرد شده میگم: ما این همه حرف زدیم؟آروم منو تو بغل خودش میکشه و میگه: هنوز از دیدنت سیر نشدم... دلم میخواد ساعتها کنارت بشینم و باهات حرف بزنملبخندی رو لبم میشینه... آروم من رو از بغلش بیرون میره و میگه: ترنم؟-هوم؟طاهر: فردا شب عروسیه مهساست.. بالاخره بعد از کلی عقب و جلو کردن تاریخ عروسی فردا شب همه چیز تموم میشهشونه ای بالا میندازم و میگم: خب... به سلامتی ولی منظورت ر از این حرف نمیفهمم عروسیه مهسا به من چه ربطی داره؟طاهر: میدونم دل خوشی از مهسا نداری ولی فکر نمیکنی بهتره که فردا تو مراسم حاضر بشی تا خودت رو به بقیه ثابت کنی-نهطاهر: ترنم-گفتم نه طاهر.. من نمیتونم بیام... اصلا دلم هم نمیخواد که بیامطاهر: فرداشب خیلیا تو مجلس هستن... دوست ندارم دیگه کسی پشت سرت حرف مفت بزنه... بیا و خودت رو ثابت کن... من پشتت هستم هر چی که بشه-نه طاهر... دیگه واسه ی ثابت شدن و ثابت کردن خیلی دیره... این چیزا دیگه برام مهم نیستنطاهر: میدونم ترنم ولی واسه ی من مهمه... واسه ی من مهمه که کسی پشت سرت بد نگه... میخوام آبروی از دست رفته ی تو رو بهت برگردونم... میدونم دیره ولی بذار ثابتت کنم با کمک خودت و خیلیای دیگهپوزخندی میزنم-مگه میشه؟طاهر: آره میشه... با حضور من... با حضور سروش... با حضور خونواده های سروش... با حضور خیلیا که از بیگناهیت خبر دارن.. با پخش شدن خبر اتفاقای اخیر خیلی چیزا حل میشه-طاهر فراموشش کن... من نمیامطاهر: آخه چرا؟با بی حوصلگی میگم: واقعا میخوای بگی نمیدونی؟مهربون نگام میکنه و میگه: ترنم تو که نمیتونی واسه ی همیشه از دیدن فامیل و آشنا و همسایه فرار کنی... حتی اگه تا آخر عمر هم نخوای بابا و بقیه رو ببخشی باز با فامیل و آشنا چشم تو چشم میشی-چهار سال چشم تو چشم شدم مگه چی شد؟طاهر: دوست ندارم دیگه طعنه و کنایه بشنوی-طاهر چرا نمیخوای قبول کنی با اومدن من هیچی تغییر نمیکنه... آدما چیزی رو قبول میکنند که خودشون دوست دارن... اونا چهار سال من رو گناهکار میدونستن... وقتی ندیده کسی رو گناهکار بدونی و این حرف رو هم بارها و بارها با خودت تکرار کنی میشه ملکه ی ذهنت.. بعد اگه خدا هم بیاد پایین و بگه این طرف بیگناهه باز هم باور نمیکنیطاهر: این زود تسلیم شدنا نابودت میکنه ترنم... من این رو نمیخوام-کسی که از قبل نابود شده دیگه چیزی واسه ی از دست دادن نداره طاهر: از چی میترسی؟-از چیزی نمیترسم فقط از عکس العمل همه خبر دارم.. نمیخوام زور بیخود بزنمطاهر: میخوای خودت رو مخفی کنی؟-تو فکر کن... آرهطاهر: تا کی؟-تا هر وقت که بتونمطاهر: ولی من نمیذارم ترنم... ماها با ندونم کاریهامون یه بار زندگیت رو خراب کردیم اجازه نمیدم این دفعه خودت همه چیز رو خراب کنی-طاهرطاهر: دیگه طاهر نداریم -اما....طاهر: خواهش میکنم ترنم-حتی اگه از فامیل هم بگذریم من دوست ندارم فعلا با بابا رو به رو بشمطاهر:اگه حرفت اینه... باشه من قول میدم رو به رو نشی.. نه با بابا.. نه با مامان.. حالا چی میگی؟از این همه اصرار طاهر کلافه میشم-آخه چطوری؟... مگه میشه؟طاهر: بهم اعتماد نداری؟با بغض میگم:راستش رو بخوای نه زیاد... نمیخوام مثله گذشته ها وابسته بشم و بعد دوباره تنها بمونمچشماش غمگین میشنطاهر: ترنم باور کن پشتت هستم-میخوام باور کنم ولی خیلی سخته... میترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و دوباره خودم رو تو یه کوچه ی بن بست دیگه ببینم... از این بن بستها و تنهایی های دوباره ای که ممکنه به سراغم بیان میترسمزمزمه وار میگه: درکت میکنم خواهر کوچولوبرام سخته بخوام با اون همه فامیل و آشنا رو به رو بشمسکوتم رو که میبینه میگه: اصلا میخوای دوستت رو هم بیاری؟-ماندانا حالش زیاد خوب نیستضربه ی آرومی به پیشونیش میزنه و میگه: اصلا یادم نبود.. راست میگیمیخوام یه چیزی بگم ولی مرددم... خودم هم میدونم کارم زیاد درست نیست ولی.........طاهر: بگو -چی؟طاهر: حرفت رو بگودستم رو مشت میکنم... چون حس میکنم یه لرزشش خفیفی تو بدنم نشسته... باورم نمیشه که هنوز طاهر بعضی از حرفای نگفته ام رو میتونه بخونهطاهر: نمیخوای به داداشت بگی چی میخوای؟آب دهنم رو قورت میدم و میگم: میشه مهران هم بیاد؟لبخند تلخی میزنهطاهر: نمیتونی بهم اعتماد کنی نه؟دست خودم نیست.. این ترس واسه ی همیشه تو وجودم میمونه.. هنوز هم که هنوزه این ترس رو دارم که با یه اتفاق دیگه خونوادم چه برخوردی با من میکنند-ببین طاهر... من...نفسم رو با حرص بیرون میدم-چه جوری بگمدستش رو بالا میاره و میگه: مهم نیست خواهر کوچولو... -میدونم ممکنه کلی حرف و حدیث جور بشه.. بیخیال طاهرطاهر: نه ترنم... با مهران بیا... هر کسی هر حرفی هم زد با من طرفه... مطمئنم اونقدر از این پسر مطمئن هستی که این حرف رو میزنی-یعنی واقعا اجازه میدیطاهر: هر چیزی که لبخندی رو به لبت بیاره من رو هم خوشحال میکنه... مطمئن باش نه تنها فرداشب بلکه تا آخر عمر پشتت هستماز شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشهبه زحمت میگم: ممنون طاهرطاهر میخواد چیزی بگه که با زنگ گوشیم حرف تو دهنش میمونه... نگاهی به شماره ی گوشی میندازم و با دیدن اسم آشنای نریمان لبخند رو لبم میاد...
طاهر با کنجکاوی میگه: نمیخوای جواب بدی؟... بدبخت خودش رو کشتخندم میگیره و سری تکون میدم.. همینکه تماس برقرار میشه صدای داد نریمان رو میشنومنریمان: تو خجالت نمیکشی ترنم؟... تو واقعا خجالت نمیکشی؟... یعنی اگه من برات زنگ نزنم تو نباید یادی از من بکنی و یه حال و احوالی از من بپرسی... نکنه اون پسره ی خسیس نمیذاره برام زنگ بزنییاد آخرین باری میفتم که نریمان اومده بود اینجا.. هی میخواست میوه بخوره مهران میگفت میوه گرون شده فقط برای دکوری گذاشتم... نریمان و مهران خیلی با هم جفت و جور شدن آخه اخلاقاشون خیلی بهم نزدیکهنریمان: هوی... کجایی؟-بی تربیت... این چه طرز حرف زدنهنفس عمیقی میکشه و میگه: اِ هنوز زنده ای؟-نریماننریمان: کوفت... من تازه میخواستم بیام حلوات رو بخورم و یه دلی از عزا در بیارم-خیلی پررویینریمان: من فکر کردم مهران تو رو از گشنگی تلف کردهپیمان: نریمان کجایی؟نریمان: بعله.. بعله.. شما درست میفرمایید...نریمان: چه پیشنهاد جالبی...نریمان: دقیقا حق با شماستبا تعجب میگم: چیزی شده نریمان؟...نریمان: نه... چیزی نشده... خیالتون تخت...نریمان:اِ... پیمان تویی؟... کی اومدی؟پیمان: میخوای بگی متوجه نشدی؟نریمان: نه بابا.. حواسم به تلفن بودپیمان: بعد با کی داشته حرف میزدی؟نریمان: وای پیمان آبروم رو بردی؟..نریمان: ببخشید... بعله... سرهنگه دیگه.. نادونی کرد.. شما به بزرگیه خودتون ببخشینپیمان: نریمان داری با کی حرف میزنی؟نریمان: هیس... تلفن کاریه... تو برو من زود میامخندم میگیرهپیمان: باشه زودتر بیا... سردار منتظرهنریمان: باشه.. تو برو من هم میام... ببخشید چی داشتم میگفتم؟از این همه لفظ قلم حرف زدن نریمان دهنم باز میمونه-تو دیگه چه جونوری هستی؟آروم زمزمه میکنه: یکی از اون فرشته های دو پا که خدا اشتباهی راهیه زمینم کرده؟از شدت خنده اشک تو چشمام جمع میشه.. اصلا مکان و زمان رو فراموش کردمنریمان: ادامه بدین... داشتین میفرمودینبا خنده میگم: داشتم میگفتم که جنابعالی زیادی پررو تشریف دارینریمان: یه لحظه گوشی...نریمان: چیه عین اجل معلق بالا سرم واستادی... برو من میام دیگهپیمان: که تلفن کاریه؟نریمان: چیکار داری میکنی؟... اِ... پیمان...نریمان: نکن.. زشته پیمانپیمان: الو... الوهمونجور که میخندم میگم: سلام پیمانپیمان: ترنم تویی؟-آرهپیمان: از دست این پسره ی خل و چل... یه ملت رو سرکار گذاشته اینجا واستاده داره صحبت میکنهنریمان: بده از بیکاری درتون آوردم.. سردار که بهتون کار نمیده پس من باید بذارمتون سر کار دیگه... به جای تشکرتونهپیمان: نریمان خفه شو که بعد حسابت رو میرسم - کاریش نداشته باش داداش... من قطع میکنمپیمان: اتفاقا این دفعه اساسی کارش دارم... احتیاجی نیست... بیا حرفت رو بزن... فقط یه چیزی؟-چی؟پیمان: میخواستم چند روز دیگه برات زنگ بزنم -واسه ی چی داداش؟پیمان: سردار میخواد یه بار ببینتت
با تعجب میگم: منوپیمان: آره-بابای خودت رو میگی دیگهخنده ی کوتاهی میکنه و میگه: آره-آخه چرا؟پیمان: نترس قرار نیست بفرستت تو هلفدونی-داداشپیمان: خودش بهت میگه... آخر هفته منتظر باش... میام دنبالتنریمان: خودم مرم دنبالشپیمان: نریمان خفه شونریمان: به تو چه؟... دلم میخواد... اصلا یعنی چی داری یک ساعت با خواهر من تلفنی حرف میزنی... برو اونور.. من غیرت دارمپیمان: نریمان داری اون روی منو بالا میاریانریمان: گمشو اونور بینم... این روی تو چی بود که بخواد اون روت بالا بیادپیمان: ترنم یادت نره چی گفتم.. از طرف من خداحافظ-باشه داداش... خداحافظ نریمان: آخیش.. بالاخره خلاص شدمپیمان: نریمان زود بیا-برو داداشی... بعدا با هم حرف میزنیمنریمان: کجا برم... من که تازه اومدممیخندمنریمان: خب داشتیم چی میگفتیم؟-از دست تونریمان: داشتیم میگفتیم از دست تو-نریماننریمان: آها یادم اومد داشتی میگفتی خیلی آقا هستم-نه خیر داشتم میگفتم خیلی پررو تشریف دارینریمان: وای نگو... واقعا؟-اوهومنریمان: پررویی که از خودتونه-مثله اینکه جونت میخارهنریمان: آره... از کجا فهمیدی... این پشتم هم هست هر کاری میکنم دستم نمیرسه بخارونم.. میای برام بخارونی؟-من نمیتونم ولی اگه دلت خواست بگو پیمان رو بفرستمنریمان: نه... قربونت... خارشش تموم شد-بیچاره پیمان از دست تو چی میکشه؟نریمان: با وجود من به جز نفس راحت مگه میتونه چیز دیگه ای هم بکشه-آره... عذابنریمان: اون رو که میدنم از بس اذیتم میکنه اون دنیا قراره کلی عذاب بکشه-تو یه بار از زبون کم نیاری؟نریمان: خیالت راحت... کم آوردم از تو کمک میگیرم-عمرا بهت کمک کنمنریمان: اینجوریه؟-آرهنریمان: تو هم رفتی تو گروه این دراکولا-بیچاره پیمان... راستی نریمان؟!نریمان: هوم-تو میدونی بابای پیمان با هم چیکار داره؟مکثی میکنه و میگه: نگران نباش ترنم... فقط یه کار کوچیکه-یعنی نمیخوای بگی؟میخندهنریمان: دقیقا... راستی اون روز من میام دنبالتا... دلم خیلی برات تنگ شده... این روزا سرم خیلی شلوغه واسه همین نتونستم بیام ببینمت... همه چیز اونجا خوبه؟-آره داداشی... همه چیز خوبه... دل منم برات تنگ شدهنریمان: پرنیا خیلی مشتاقه ببیندت-من هم خیلی دوست دارم زن داداشم رو ببینمنریمان: همون روز که دارم میام دنبالت با خودم میارمشبا ذوق میگم: اینکه خیلی خوبه... یادت نره هانریمان: بیخودی ذوق نکن... اون مثله من ساکت و مظلوم نیستا... اونقدر حرف میزنه که سرت درد میگیرهبا این حرفش دیگه از خنده منفجر میشم-تو ساکت و مظلومی؟نریمان: پس چی؟ کم کم دیگه داری بهم تهین میکنیا... توهین اون هم به پلیس مملکت.. جرمه خواهر... جرمه... یه کاری نکن روونه ی زندانت کنم-آره... حتما میتونی.. اون هم با وجود پیماننریمان: حالا هی اون نره غول رو پتک کن و بکوب تو سر منه بدبخت-خوبه خودت هم میدونی حریفش نمیشینریمان: حریفش هستم خوبشم هستمپیمان: نریـــماننریمان: اومدمبا خنده میگم: کاملا معلومهنریمان: ای شیطون... اون روز که اومدم دنبالت حسابت رو میرسم... کار نداری؟-نه داداشی.. خداحافظنریمان: خداحافظبا لبخند گوشی رو قطع میکنم و گوشی رو روی میز میذارم.. همینکه سرم رو بالا میارم با چشمای اشکی طاهر رو به رو میشم... کلا طاهر رو از یاد برده بودم... متعجب نگاش میکنم-چیزی شده طاهر؟فقط سری به نشونه ی نه تکون میده و با سرعت از من خداحافظی میکنهمات و مبهوت به رفتارش نگاه میکنم و قبل از اینکه به خودم بیام تازه متوجه میشم که طاهر از خونه بیرون رفته
مهران: طاهر کجا رفت؟متعجب میگم: نمیدونم مهرانمهران: بشین... زیاد سر پا نمون میترسم دوباره ضعف کنیمیشینم و میگم: شماها هم دیگه زیادی شلوغش کردینمهران: از حال دیشب خودت خبر نداری و اینقدر راحت این حرف رو میزنی-خبه.. حالا تو هم... مهران؟!مهران سری به نشونه ی چیه تکون میده-اینجا چه خبره مهران... من دارم دیوونه میشم... اون از سروش... این از طاهر... حس میکنم همه رو میشناسم و در عین حال حس میکنم هیچکس رو نمیشناسممهران: کم کم از همه چیز سر درمیاری-نمیدونم چرا صورتش خیس بود؟مهران: چی؟-وقتی نگام به طاهر افتاد دیدم صورتش خیسهمهران: یعنی گریه کرده بود-وقتی میگم حس میکنم این آدمای آشنا رو نمیشناسم بیراه نمیگم... طاهر با اون همه غرورش خیلی کم پیش میومد حتی یه قطره اشک از چشماش جاری بشه ولی وقتی صحبتم با نریمان تموم شد متوجه ی حال و روز خراب طاهر شدم؟مهران: نریمان زنگ زده بود؟همونجور که متفکرم جواب میدم: اوهوممهران: مثله همیشه باهش حرف زدی؟-منظورت چیه؟مهران: مثل همیشه باهاش صمیمی بودی؟-خب آره... مگه نباید باشمچشماش رو ریز میکنه و میگه: در گذشته با طاهر هم صمیمی بود-خب معلومه... خیلی زیادفقط نگام میکنه-یعنی میخوای بگی..........مهران: آره... درسته بخشیدیش ولی مثله گذشته باهاش رفتار نکردی-خیلی سخته مهران... تو این چهار سال خیلی ازش دور شدم و این در شدن هم واسته ی من نبود خواسته ی خودش بودمهران: من دلیل رفتارت رو نپرسیدم تو حق داری هر جور که دوست داری با اطرافیانت رفتار کنی من دلیل رفتار طاهر رو بهت گفتم-باورم نمیشه... یعنی یاد گذشته ها افتاد؟مهران: لابد... شاید هم به نریمان حسودیش شد... آخه رفتار تو با نریمان طوریه که انگار واقعا داداشته-مهران من اون رو واقعا داداشم میدونم... واقعا مثله یه داداش از من حمایت میکنه.. پیمان هم خوبه اما نریمان یه چیز دیگه ستمهران: اون هم انگار خیلی دوستت داره-خیلی بهم لطف داره... نمیدونی چقدر کمکم کردمهران: ولی چرا؟-نمیدونم... بعضی وقتا میگم شاید عذاب وجدان... خودش رو مقصر وضع کنونی من میدونهمهران: تو هم اون رو مقصر میدونی؟-معلومه که نه.. نریمان و پیمان اگر هم نبودن باز این اتفاقا میفتادسرش رو تکون میده -راستی مهران ماشینت نزدیک شرکت سروش پارکه... دیروز که حالم بد شد................مهران: میدونم... سروش گفت برام میاره... صبح براش زنگ زدم گفت کیفت هم تو شرکت جا مونده... اون رو هم با ماشین میاره-خب.. پس مشکلی نیستمهران: از اول هم نبود خانوم کوچولو... تو خودت رو واسه این چیزا ناراحت نکن... حالا هم پاشو بریم یه چیزی بخوریمبا تموم شدن حرفش بلند میشه تا به آشپزخونه بره ولی مچ دستش رو میگیرم متعجب نگام میکنه-مهران؟!مهران: هوم-سروش واقعا با طاهر همراه شده بود؟آهی میکشه و دوباره رو مبل میشینهمهران: آره-پس چرا چیزی بهم نگفتی؟مهران: خودت حاضر نبودی از سروش چیزی بشنوی... چند باری خواستم در مورد اقدامایی که سروش کرد حرف بزن ولی تو سریع جبهه گرفتی و من هم موکولش کردم به آینده-راست میگی... خودم نخواستممهران: دوستش داری؟لبخندی میزنم و پاهام رو تو شکمم جمع میکنم-دیوونه وارمهران: از تک تک حرکاتت معلومه-میدونی مهران حس میکنم هزار سال دیگه هم بگذره باز هم دوست دارم سروش تنها مرد زندگیم باشهغمگین میگه: پس این همه تعلل واسه ی چیه؟... بله رو بگو خودت و اون رو خلاص کن دیگه-با دوست داشتن من که چیزی درست نمیشهمهران: اون هم که دوستت داره-از کجا معلوم با گردباد بعدیه طوفان زندگیم تک و تنها رهام نکنه و به سراغ آینده ی خودش نرهمهران: شاید یه فرصت خیلی چیزا رو برات روشن کنه-دیره مهرانمهران: به خاطر بچه-هم بچه هم خیلی چیزای دیگهمهران: مثلا چی؟-مثلا سیاوش.. به نظرت چه جوری میتونم با برادر شوهری رو به رو بشم که قبل از همه مهر هرزگی رو به پیشونیم زد... یا خاطرات گذشته چطور کنار سروش باشم و اون تلخیها رو از یاد ببرم و طعنه نزنم... یا بی اعتمادی... یا ترس... یا خیلی چیزای دیگهمتفکر به رو به رو خیره میشه... یه خورده احساس سرما میکنم و بیشتر تو خودم جمع میشمیهو میگه: حاضری کس دیگه ای رو وارد زندگیت کنی؟از سوال ناگهانیش جا میخورممتعجب نگاش میکنم و میگم: چی؟شونه ای بالا میندازه و میگه: فقط یه سوال بود... تو بذار پای کنجکاوی...مهران: جوابمو ندادی؟پوزخندی میزنم و میگم: دیوونه شدی مهران... کی میاد منو میگیره؟... نه گذشته ی درخشانی دارم نه حال و روز درست و حسابیمهران: اگه باشه چی؟-نه نمیتونم قبول کنممهران: چرا؟-«عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آن شب زندگی غمخانه شد»... هنوز دوستش دارم مهران... هنوز دوستش دارممهران: یعنی میخوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟-نمیدونم... تنها چیزی که میدونم اینه که نه با سروش میتونم نه بی سروشلبخند تلخی میزنه و میگه: درست میشه خانوم کوچولو-مهرانمهران: جانم؟!متعجب نگاش میکنم که با خنده میگه: شرمنده... از مزایای اون ور آب بودن زیادی راحت شدنهمیخندم و میگم: از دست تومهران: چی میخواستی بگی؟-کلا یادم رفتمهران: اوه.. اوه... ببین با یه جانم چه دت و پایی هم گم میکنه... اصرار نکن خواستگاریت نمیام-اگه بیای هم قبولت نمیکنم... فکر کردیمهران: چون میدونی نمیام اینو میگی دیگهمیخوام به سمت هجوم ببرم که از جاش بلند میشه و به سمت آشپزخونه فرار میکنهمهران: بیخیال ترن... حالا به جای اینکه منو ناقص کنی میزنی خودت رو ناقص میکنی برام کار میگیریبا خنده به سمت آشپزخونه میرم و میگم: میکشمتمهران: اگه تونستی حتما این کار رو کن
تو ماشین مهران نشستم و به خیابونای خلوت نگاه میکنممهران: چرا ساکتی؟-یه خورده نگرانممهران: چرا؟-نمیدونممهران: میخوای نریم؟-دلم نمیخواد ضعیف جلوه کنم... دلم میخواد سرمو بالا بگیرم و بدون هیچ ضعفی از کنار تک تک فامیلا و آشناها رد بشم اما نمیدونم میتونم یا نه؟مهران: میتونی-مهران؟!سریبه نشونه ی چیه تکون میده-ممنونمهران: بابت؟-بابت همه چیز... بابت اینکه داری همراهم میای... تنهام نذاشتی... یه جورایی پشتمیمهران: بیخودی که دارم نمیام.. لباس پلوخوریم رو پوشیدم و خودم رو آماده کردم که شام مفتی بخورممیخندممهران: میخندی؟.. باید گریه کنی-اونوقت چرا؟مهران: چون میخوام سهم تو رو هم بخورم-بخور.. من حاضر نیستم غذاهای کوفتیه عروسیه اون دختره لوس و ننر رو بخورممهران: اوه.. اوه.. میبینم که دلت هم کلی ازش پره-دست خودم نیست.. از بچگی باهاش مشکل داشتممهران: که اینطور.. ولی یه چیز رو خوب فهمیدما-چی رو؟مهران: که داری من رو میبری تا شام کوفت میل کنمزیاد حواسم به حرفای مهران نیست.. یعنی هست ولی استرسی که دارم اذیتم میکنه-کوفت؟مهران: آره دیگه...خودت گفتی غذاهاش کوفتیه-از دست تومهران: ترنم؟-هوم؟مهران: نترس... من هستم-حس میکنم خیلی ضعیف شدم.. اعتماد به نفسم خیلی پایین اومدهمهران: از لحاظ جسمی شاید ولی از لحاظ روحی همونی هستی که قبلا بودی-تو که قبلا من رو دو سه بار بیشتر ندیده بودی... در نتیجه نمیدونی چی بودم مهران.. از وقتی برگشتم دیگه اون ترنم سابق نیستم.. زود تسلیم میشم.. زود بغض میکنم.. زود میشکنم.. زود اعتماد میکنم... مهران: قبلنا اینجوری نبودی؟-بودم ولی نه تا این حد.. حداقل درجه ی تظاهر کردنم بالا بود الان حتی نمیتونم مقابل سروش تظاهر کنم که دوستش ندارم... حس میکنم بی عرضه ترین آدم روی کره ی زمینم... قبل از اتفاقات چهار سال محکم و قوی و در عین حال شیطون بودم... بعد از اینکه همه طردم کردم شیطنتم رفت ولی محکم بودنم رو تونستم یه خورده حفظ کنم هر چند با تظاهر و این حرفا ولی با این اتفاقات اخیر حس میکنم هیچی نیستممهران: با تظاهرم چیزی درست نمیشه... وقتی دوستش داری نه تظاهر نه هیچ چیز دیگه نمیتونه جلودارت باشه-میگی چیکار کنم؟مهران: برو پی دلت... کار من رو تکرار کن-ایکاش میتونستممهران: اگه این همه احساسی نبودی این حرف رو نمیزدم -دلم نمیخواد اینقدر احساسی باشممهران: ذاتت همینه دیگه... نمیشه ذاتت رو عوض کنی-تو خیلی خوبی مهرانمهران: میدونملبخندی میزنم و میگم: باز که شیطون شدی؟مهران: چرا مثله مامان بزرگا حرف میزنی... الان کجا باید برم؟-بپیچ سمت راست... من مثله مامان بزرگا نشدم این تو هستی که بعضی وقتا زیادی بچه به نظر میرسی... مهربون.. پاک.. صادق.. بی ریا.. با اینکه فقط برادر دوستمی اما خیلی بهم کمک میکنیمهران: از کجا میدونی فقط برادر ماندانا هستم؟
متعجب میگم: منظورت چیه؟با یه دست دماغم رو محکم میگیره و فشار میده ه جیغم هوا میرهبلند میخنده و میگه: بعدا میفهمی کوچولوهمونجور که دماغم رو میمالم با اخم نگاش میکنممهران: اخماتو باز کن کوچولو-مگه تو میذاری؟مهران: من چیکار به اخمای جنابعالی دارم-دماغم رو کندی؟با شیطنت میگه:چرا دروغ میگی؟... مماغت که سرجاشهمیخوام جوابش رو بدم که ماشین سروش رو میبینم-فکر کنم رسیدیمامهران نگاهی به اطراف میندازه و میگه: آره... انگار همینجاست... طاهر کجاست؟-نمیدونم... فقط ماشین سروش رو دیدمماشین رو پارک میکنه و میگه: پیاده شو... الان پیداش میکنیمسری تکون میدمو میخوام پیاده شم که مهران آروم صدام میکنه.. متعجب به طرفش برمیگردم و نگاش میکنممهران: امشب هر چی شد آروم باش و بی تفاوت... نذار ضعفت رو شناسایی کنند و بعدها آزارت بدن... مهم خودتی... یادت باشه لازم نیست خودت رو به دیگران ثابت کنی تو باید به خودت ثابت کنی که میتونی بین این آدما باشی و نشکنی... میفهمی چی میگم؟چند لحظه چشمام رو میبندم و حرفاش رو تو ذهنم تجزیه و تحلیل میکنمآروم زمزمه میکنم حق با توهه مهران... همه ی سعیم رو میکنم اما قول نمیدم... میدونی که بعضی وقتا بعضی از شکستنا دست خود آدم نیست... میخوای نشکنی ولی تو وجودت یه چیزی ترک میخوره... درسته حرفای دیگران مهم نیست اما دوست داری همه بهت احترام بذارند و در موردت درست فکر کنندمهران: حق با توهه... همه دوست داریم اینجور باهامون برخورد بشه ولی اگه این طور هم باهامون برخورد نشد نباید خودمون رو دست کم بگیریم.. یه آدم خوب همیشه خوبه.. چه بقیه ازش بد بگن چه بقیه ازش یه هیولا بسازن.. یادت باشه تو واسه ی خیلیا عزیزی.. واسه ی من.. ماندانا.. امیر.. نریمان.. پیمان.. طاهر و حتی واسه ی سروش و خیلیای دیگه که شاید خودت ندونی ... حالا چشمات رو باز کن و سعی کن بدون هیچ ترسی قدم برداریلبخندی میزنم و چشمام رو باز میکنممهران: آماده ای واسه ی جنگیدن با خیلیا-آماده ی آمادهمهران: پس پیاده شوهمه ی وجودم پر شده از آرامشی که مهران بهم تزریق کرد... از ماشین پیاده میشم و چشم میچرخونم... سروش رو کنار ماشین خودش میبینم که به ماشینش تکیه داده و آروم به این رف و اون طرف نگاه میکنه انگار منتظر کسیه.. یکی ته دلم با نهایت پررویی میگه: اون منتظر توهه اما باز سعی میکنم انکار کنم که نه... لابد منتظر خونوادشه.. هنوز تو بهت حرفای دیروز مهران و طاهر هستم که هر دوتاشون حرفای سروش رو تائید کردن... هنوز برام سخته باور حقیقتمهران: ترنم؟-هوم؟مهران: بریم طاهر جلوی در منتظرمونه-باشههنوز چند قدم بر نداشتم که نگاه سروش به من و مهران میفته اول ابرویی بالا میندازه و با اخم به مهران نگاه میکنه ولی بعد از چند لحظه سریع نگاش رو از مهران میگیره و با مهربونی بهم خیره میشه... تکیه اش رو از ماشین میگیره و با اعتماد به نفس و جذبه ی همیشگی به طرف ما میاد.. طبق معمول تیپ اسپرت زده و من عاشق این نوع لباس پوشیدنشم.. خودش هم خوب میدونه چه جوری میتونه دل من رو ببره... نگام رو ازش میگیرم و با قدمای کوتاه کنار مهران قدم برمیدارمسروش: سلامصدای شیطون مهران تو گوشم میپیچه: به.. سلام آقا سروشبدون اینکه نگاش کنم آروم زیر لب سلام میکنم مهران: راستی سروش خان راضی هستی؟؟سروش متعجب میگه: از چی؟مهران: از شغل جدیدت دیگهخوب میدونم باز شیطنت مهران گل کرده فقط نمیدونم چرا اینقدر این سروش رو سر به سر میذارهسروش: شغل جدیدم؟مهران سمت راست و سروش سمت چپ من واستادن... آروم آروم با من قدم بر میدارنمهران: آره دیگه.. شغل بادیگاردیصدای خشن سروش رو میشنومسروش: فعلا که شغل خودت هم همینهمهران: البته.. من که در رکاب بانو بادیگارد که هیچی غلام حلقه به گوش هستمسرم رو بالا میارم و نگاهی به سروش میندازم که با حرص به مهران نگاه میکنه اما مهران دستش رو تو جیب شلوارش کرده و با خونسردی و لبخند به رو به رو خیره شدهباد سردی میوزه و باعث میشه دستم رو دور خودم حلقه کنمسروش آروم کنار گوشم میگه: سردته؟بی تفاوت جواب میدم: نه زیادسروش: خواستی بگو کتم رو بهت بدمنگاهی به کت اسپرتش میکنم و میگم: لازم نیستمهران: در ورودی از کدوم طرفه؟سروش با دست به سمتی اشاره میکنه و میگه: این طرفمهران: طاهر اونجا منتظرمونهسروش: میدونم.. منتظر ترنم بودم
مهران: خب پیش طاهر میموندی من و ترنم هم میرسیدیم دیگهسروش چنان خشن نگاش میکنه که من به شخصه یه سکته ی ناقص رو میزنم اما مهران با بیخیالی میگه: ترنم ایکاش دیرتر میومدیم فقط شام میخوردیم و میرفتیمخندم میگیرهمهران: راستی ترنم-دیگه چیه؟مهران: ببین اینجوری خشن میگی یاد میره چی میخواستم بگم.. یه خورده با احساس ترسروش بازوم رو میکشه و من رو به خودش نزدیک تر میکنه و با خشونت میگه: همین هم از سرت زیاده مرتیکه ی لندهور... نکنه انتظار داری بگه جانم مهران جانمهران با بی تفاوتی اینور و اونور رو نگاه میکنه و میگه: نه بابا... من کم توقعم به همون جونم مهران جونی راضیمسروش: آره ارواح عمه ات.. کاملا معلومه کم توقعیواقعا نمیدونم از دست این دو تا حرص بخورم یا بخندممهران: پس چی... خدا از روز اول خلقت من رو قانع و کم توقع آفریدبا لحن نیمه جدی میگم: شما دو تا چتونه... چرا مثله سگ و گربه به جون هم میفتین؟مهران با مظلومیت میگه: از کجا فهمیدی من اون پیشیه ملوسم که دل هر دختری رو میبرمسروش پوزخندی میزنهبه ادای دخترونه ی مهران نگاه میکنم و میخوام چیزی بگم که منصرف میشممهران خودش رو بهم نزدیک میکنه و تو گوشم میگه: مگه دروغ میگم... از همین حالا هم معلومه کی سگ اخلاقهسروش زیر لب یه چیزی میگه که نمیشنوماخمی به مهران میکنم تا ساکت بشه اما اون بیخیال ادامه میدهمهران: داشت یادم میرفتا- چی؟مهران: میخواستم بپرسم خوشگل و مامانی تو فامیلتون دارین یا نه؟-مهــرانمهران: مگه دروغ میگم... خو تنهایی حوصلم سر میره.. حداقل برم یکم مخ زنی کنم-اینجوریه؟شیطون میخنده و میگه: نترس فقط مخ میزنم ولی باهاشون دوست نمیشم .. کلی هم دلشون رو میسوزونم.. نظرت چیه؟... اصلا با هر کی دشمنی آدرس شماره تلفن بدهسروش: دخترای فامیل ما دنبال دلقک نمیگردن.. پس الکی وقتت رو هدر نده... دنبال دختر واسه ی خودت میگردی برو سیرک... تا دلت بخواد برات ریختهمهران: ممنون داداش ولی از اونجایی که من هیچ لطفی رو بی جواب نمیذارم برای جبران لطفت من هم آدرس جایی رو بهت میدم که کلی حوری های بهشتی اونجا پرسه میزنندخدایا دم میخواد از دست این دو تا سرم رو بکوبم به دیوارسروش: منظورت چیه؟مهران:منظور خاصی ندارم.. فقط میخوام جبران لطف کنمسروش: لازم نکرده.. من خودم یکی رو دارم احتیاجی به دوست دخترای رنگاوارنگ ندارممهران: من بهت آدرس میدم اگه نظرت عوض شد برو-مهرانمهران: ترنم بدبخت گناه داره.. چطور دلت میاد این بیچاره رو تا آخر عمر ترشی بندازیسروش میخواد چیزی بگه که مهران با خنده میگه: داشتم میگفتم داداش هر وقت هوس دوست دختر کردی حتما یه سر به باغ وحش بزنسروش دهنش رو باز میکنه که حرف بزنه چنان دادی میزنم که هم دهن سروش بسته میشه هم خنده ی مهران از رو لباش ناپدید میشه-تمومش کنید دیگه... این چه وضعشه... شماها خجالت نمیکشین... هی هیچی نمیگم دوباره شروع میکنید.. یه کاری نکنید همین حالا برگردمابعد از حرفم یه خورده جلوتر از این دو نفر راه میفتم... هر چند یه صداهای آرومی رو از طرفشون میشنوم ولی اونقدر آرومه که نمیتونم بفهمم چی دارن بهم میگن.. فقط میدونم واسه هم دارن خط و نشون میکشنتوی افکار خودم غرق میشم و آروم آروم به جلو میرمسروش: ترنم کجا؟..طاهر اونجاستبا حرف سروش به اون قسمتی نگاه میکنم که سروش اشاره میکنه... طاهر کنار در ورودی منتظر ما واستاده.. با دیدن ما لبخندی میزنه و دستی تکون میده و ه سمت ما میاد... در جواب لبخندش متقابلا لبخند کمرنگی میزنم و سری براش تکون میدم
سروش چند قدم فاصله اش رو با من طی میکنه و خودش رو به من میرسونه: فکر کنم مراسم شروع شده-بیخیال... زیاد برام مهم نیستسروش: پس چرا اومدی؟-طاهر بهت نگفت؟سروش: وقت نشد زیاد با هم حرف بزنیمشونه ای بالا میندازمو میگم: به اصرار طاهر.. گفت نباید از زیر نگاه های سرزنشگر فامیل فرار کنماخم میکنه و میگه: چرا سرزنشگر؟-چه میدونم؟سروش: اگه فکر میکنی اذیت میشی میتونیم همین الان برگردیم-نیومدم که برگردم... وقتی اومدم یعنی تا آخرش هستم هر چی که بشه باز میمونممهران یه خورده از ما جلوتر میره و زودتر از ما خودش رو به طاهر میرسونه.. باهاش دست میده و یه خورده باهاش خوش و بش میکنهسروش: ترنم نگران هیچ چیز نباشسرد جوابش رو میدم: نیستمسروش: اما.....-مهران و طاهر هستن... دلیلی واسه ی دلواپسی وجود ندارهسروش آهی میکشه و هیچی نمیگه... دستام از شدت سرما یخ زده... همینکه که طاهر به من میرسه محکم بغلم میکنه و میگه: خوش اومدی خواهر کوچولولبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: ممنونطاهر: خوشحالم که اومدی... میترسیدم نیای-دلیلی نداشت که نیام.. حق با توهه من اشتباهی نکردم که بخوام از این جمع فرار کنم.. اشتباه رو بقیه کردن.. حالا اگه قراره به خاطر قضاوتها و اشتباهات خودشون من رو سرزنش کنند دلیلی نمیبینم که ناراحت بشمطاهر: یه روزه چقدر تغییر کردی؟-تغییر چندانی نکردم... فقط یه مدت هویت خودم رو گم کرده بودم که با حرفای مهران تونستم یه خورده به خودم بیاممهران لبخند مهربونی میزنه اما اخمای سروش تو هم میرهطاهر: خوشحالم که داری ترنم سابق میشیآهی میکشم و میگم: ترنم سابق دیگه وجود خارجی نداره.. من همینم فقط با بعضی از خصوصیات گذشتهنگاه هر سه تاشون غمگین میشه-خب بریم دیگهمهران: آره بابا.. حالا شام رو میدن و تموم میشه... بدون شام میمونیماطاهر دستش رو روی شونه ی مهران میذاره و میگه: نترس داداش... شام شما محفوظهمهران چشمکی بزنه و میگه : ایول... ترنم تا دلت میخواد حرف بزن شام ما محفوظهمیخندم و میگم: جون به جونت کنند شکم پرستیبعد از یه خورده شوخی از طرف مهران و خنده از طرف ما بالاخره همگی وارد باغ میشیمطاهر جلوتر از ما و سروش و مهران دو طرف من حرکت میکنند... سنگینیه نگه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم... چشمم به بعضی از اقوام میفته که با دلسوزی و ترحم نگام میکنند.. بعضیای دیگه مهربون و پشیمون به نظر میرسن اما رو لبای خیلیا هنوز پوزخند گذشته رو میبینم...دستی، دست یخ زده از سرمای من رو دربرمیگیره... با تعجب به سروش نگاه میکنم.. نگاش به رو به روهه...خونسرد و با جذبه.. بدون کوچیکترین ترس و استرس.. میخوام دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی اجازه نمیده و دستم رو محکمتر از قبل فشار میدهآروم زمزمه میکنه: چه سردی؟-خب یه خورده هوا سردهدستم رو به همراه دست خودش تو جیب شلوارش میکنهبا تعجب نگاش میکنم-سروش داری چیکار میکنی؟همونجور که نگاش به رو به روهه با لبخند میگه: دارم دستت رو گرم میکنم-دستمو ول کن.. زشتهسروش: عشقمی... دلم میخواد دستت تو دست من باشهنمیدونم مهران میشنوه یا خودش رو زده به نشنیدن ولی صداهایی که بینمون رد و بدل میشه خیلی آرومه-سروش ول کنسروش: میدونی که تا نخوام دستت رو ول نمیکنم پس آروم باش و جلب توجه نکن-طبق معمول پررو و خودخواهیلبخندش پررنگتر میشه ولی جوابم رو نمیدهطاهر ما رو به سمت میزی هدایت میکنه و میگه: جشن شروع شده... یه نفسی تازه کنید و بعد خوش بگذرونید... من هم برم کادو رو بدم و برگردم-راحت باش طاهر... اگه کاری داری برو انجام بده... بالاخره مهسا دخترخالته... بده فقط بخوای یه گوشه بشینی و هیچ کاری نکنیطاهر: افراد زیادی پیدا میشن که خودشیرینی خاله و شوهرخاله رو کنند من ترجیح میدم کنار خواهرم باشم... بد زمانیه که خواهرم رو بعد از این همه مدت ول کنم و برم به خرده فرمایشای خاله برسملبخندی میزم و هیچی نمیگم... حرفش برام یه دنیا ارزش داره-ممنون طاهربدون توجه به نگاه های خیره ی دیگران صندلی رو برام کنار میکشه و مجبورم میکنه بشینمطاهر: بشین... زود میام-باشهمهران: ترنم؟-هوم؟مهران: نمیخوای به عروس و دوماد تبریک بگی؟-الان؟مهران: پس کی؟- تو هم میای؟مهران: فکر نکنم درست باشه.. میخوای صبر کن طاهر اومد با هم بریم.. فکر کنم خودم رو دوست طاهر معرفی کنم بهتر باشه... نظرت چیه؟-چی بگم... هر جور صلاح میدونیمهران: درسته حرف مردم مهم نیست ولی بهتره خودمون هم بهونه دست این آدما ندیمسروش هم سری به نشونه ی تائید تکون میدهمهران: پس بمون با ما بیا تبریک بگو سروش: من هم تبریک نگفتم میخوای با هم بریم... بعد طاهر و مهران با هم برن؟با این حرف سروش به یاد میارم که در اصل امشب، عروسیه سروش و آلاگل هم بود... بغض بدی تو گلوم میشینهنمیدونم حالت چهره ام چه تغییری میکنه که سروش با نگرانی میگه: ترنم چی شد؟با صدای گرفته ای میگم: چیزی نشده.. خوبممهران: ترنم-باور کن خوبم مهرانمهران: آخه یه دفعه ای یه جوری شدی-چیزی نیست مهران: چیکار میکنی؟.. با سروش میری؟
آهی میکشم... با همه ی وجودم با خودم میجنگم که نگم آرهلبخند مسخره ای میزنم و میگم: نه... ترجیح میدم با شماها بیاممهران سری تکون میده و به اطراف نگاه میکنهخیلی سخته که بخوای خواستنت رو زیر نگاه های سردت پنهان کنی و با لبخند بگی نهنگام رو به میز میدوزم تا هیچکس حسرت نگاهم رو نبینه... میخوام سرد باشم.. باید سرد باشم هرچند میدونم زیاد نمیتونم اما وقتی به آخرش فکر میکنم برای جنگیدن و سرد بودن بیشتر مصمم میشم... وقتی میدونم آخرش به هیچ و پوچ ختم میشه ترجیح میدم تمام این حسرتها رو به جون بخرمو بیشتر از این وابسته نشماز فکرای خودم پوزخندی رو لبم میشینه... مگه از این وابسته تر هم میشهسروش از جاش بلند میشه و بازوم رو میگیره... با تعجب نگاش میکنم-چیکار میکنی؟با اخم میگه: بلند شو-چی؟متعجب نگاهی به مهران و نگاهی به سروش میندازم... نگاه مهران هم رنگ تعجب به خودش گرفتهسروش: میگم بلند شواخمام کم کم تو هم میره-چی میگی؟وقتی میبینه هنوز نشستم بازوم رو به شدت میکشه و به زور بلندم میکنه... نگاه چند نفر به سمتمون شیده میشه-سروش داری چیکار میکنی؟... همه دارن نگامون میکنندسروش: همه اونقدر بیکار نیستن که بشینند ما رو نگاه کنند ولی اگه اونقدر بیکارن که به مسائل خصوصیه ما هم کار دارن پس بذار با دقت نگاه کنند-هیچ معلومه چی داری میگی؟... من چه مسئله ی خصوصی ای میتونم با تو داشته باشممهران: سروش اذیتش نکننگاهی به مهران میندازه و میگه : قصدم اذیت نیست-ولی داری اذیتم میکنی... من نمیخوام با تو بیاممهران خیلی آروم میگه: ولش کن سروش... کارت درست نیستلبخندی میزنه و میگه: برای اولین بار میخوام با حرف نگاهش پیش برممهران نگام میکنه و دیگه هیچی نمیگه...قلبم به شدت میزنه..سروش با ملایمت میگه: نمیخوام جلوی مهسا تنها و بی یاور باشی.. میخوام تکیه گاهت باشم ترنمسعی میکنم بدون جلب توجه و آروم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و محکم تر از قبل بازوم رو تو ی دستش فشار میده-تنها نیستم... طاهر هستتو چشمام زل میزنه و زمزمه میکنه: این دفعه میخوام حرف دلت رو گوش کنم نه حرف زبونت رو... تو با من میای.. چون من میخوام.. چون خودت میخوای... چون تو نگاهت خواستن رو میبینم و تو نگاهم خواستن رو میبینیتپشهای قلب بیقرارم رو دوست ندارم... دلم نمیخواد تسلیم بشم-سروش داری دیوونه ام میکنی.. من دلم نمیخواد با تو بیام.. چرا زور میگی؟آروم صورتش رو به سرم نزدیک میکنه و خیلی آروم به طوری که فقط من بشنوم میگه: هنوز واسه ی دیوونه شدن خیلی زوده کوچولو... من که خوب میدونم از خداته باهام بیای پس زور بیخود نزن که وقتی من تصمیمی رو میگیرم تا عملیش نکنم دست بردار نیستمبا اخم سرم رو عقب میبرم و میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و من رو به دنبال خودش میکشه... سنگینیه نگاه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم-سروش تو رو خدا آبروریزی نکن... آخه من چه نسبتی با تو دارم که اینجور بازوم رو گرفتیسروش: ما داریم میریم به عروس و دوماد تبریک بگیم این کجاش آبروریزیه؟.. نسبت از این مهمتر که عشقت هستم و عشقم هستی... من که پیوندی از این مقدس تر سراغ ندارم.......با صدای طاهر، سروش ساکت میشه و به عقب برمیگردهولی من همه ی حواسم به یه چیزه... اون هم به دو کلمه ای که سروش گفته... یعنی واقعا عشقش هستم؟... طاهر: سروش کجا؟سروش: میریم یه تبریک بگیم و برگردیمطاهر نگاهی به من میندازه و مهربون لبخند میزنهلبخندش رو جواب میدم و با خجالت نگام رو ازش میگیرم... زمزمه ی آرومش رو میشنوم: حواست بهش باشه سروش.. میدونی که چی میگم.................سروش اخماش تو هم میره و با لحن پرجذبه و در عین حال خاصی میگه: نگران نباش هیچکس نمیتونه اذیتش کنه حواسم به تک تک این آدما هست با تموم شدن حرفش به نرمی من رو به خودش نزدیکتر میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: بریمناخواسته باهاش همراه میشم و بعد از مدتها دوباره طعم آشنای در کنار سروش بودن رو میچشم... برام سخته کنارش باشم و حمایتش رو نخوام.. خیلی سخته انکار عشقی که اینقدر برای همه عیانهچشمم به مهسا میفته که کنار پسره نشسته و آروم آروم میخنده...اسم پسره به یاد نمیارم هر چند برام مهم هم نیست... احساس زیاد جالبی ندارم.. دلم نمیخواد با مهسا رو به رو بشمصدای سروش رو میشنوم: خانومم؟نگاه غمگینی بهش میندازم ولی اون مهربون لبخند میزنه و میگه: مثل همیشه محکم باش... میدونم که میتونیسری تکون میدمو میخوام نگام رو ازش بگیرم که با شیطنت چشمکی برام میزنه و با خوشحالی ادامه میده: دیدی خودت هم قبول داری که خانوم منیاخمام تو هم میره و چشم غره ای بهش میرم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه
نگا رو به جلو میدوزم که چشمام با چشمای از تعجب گرد شده ی مهسا تلاقی میکنه لحظه به لحظه بهش نزدیکتر میشم... کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره... شوهرش با دیدن ما سریع از جاش بلند میشه... مهسا هم به ناچار بلند میشه با تمسخر به من و سروش نگاه میکنه... شوهر مهسا با لبخند میگه: سلام سروش.. چطوری پسر؟.. خوبی؟سروش: سلام بهروز... عالیه عالی... از این بهتر نمیشمبهروز: خب.. خدا..........هنوز حرف بهروز تموم نشده که مهسا میگه : آقا سروش واقعا مقاومتون قابل تحسینهبهروز متعجب و سروش با اخم به مهسا خیره میشنولی من آرومه آرومم.. نمیدونم چرا؟... میدونم باز مهسا یه نقشه ای داره ولی برام مهم نیست... هیچوقت برام مهم نبود... بعضی آدما حتی ارزش فکر کردن هم ندارنسروش با جدیت میپرسه:چطور؟مهسا: مقاومت در برابر عشق و تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتادهسروش: از کدوم مقاومت حرف میزنید؟مهسا: بالاخره شما و آلاگل عاشق هم بودین و این شکست حتما براتون خیلی گرون تموم شدهفقط به مهسا نگاه میکنم... هیچی نمیگم... خوب میدونم که با این کارا میخواد حرص من رو در بیارهبهروز دستپاچه میگه : مهساجان الان که وقت...........سروش وسط حرف بهروز میپره و با خونسردی میگه: اگه عاشقش بودم که ازش جدا نمیشدممهسا: سروش خان اینجا که غریبه ای نیست پس راحت باشین... ترنم هم از خودمونه... من بارها و بارها به بهروز هم گفتم که واقعا حیف شد سروش: میتونم بپرسم چی حیف شد؟مهسا: جدایی شما از آلاگل... هر دو نفرتون واقعا لایق هم بودین و هستینسروش: دلم نمیخواد در مورد اون دختر حرفی بشنوم... اون یه انتخاب بود از جانب مادرم که خدا رو شکر خیلی زود دستش برام رو شدبهروز با تعجب میگه: دستش رو شد؟مهسا رنگش میپره و سرخ و سفید میشه اما سروش بی توجه به مهسا میگه: آره... اون دختره ی عوضی با همدستیه چند نفر به نامزد سابقم تهمت زده بود و باعث جدایی ما از هم شده بودبهروز: واقعا؟.. من نمیدونستم... از مهسا شنیده بودم که بخاطر اختلافات جزئی از هم جدا شدینسروش با پوزخند نگاهی به مهسا میندازهسروش: واقعا؟مهسا با رنگی پریده میگه: خب من دقیق در جریان ماجرا نبودمبهروز دستش رو دور شونه های مهسا حلقه میکنه و میگه: مهم نیست گلمبعد خطاب به سروش ادامه میده: اصلا بهش نمیخورد.. من رو بگو که میخواستم بیام شرکت باهات حرف بزنم که زندگیتون رو بیخودی خراب نکنید... اصلا خودت رو ناراحت نکن خدا رو شکر که دستش رو شد و بعد از ازدواج برات مشکلی درست نشدسروش: من اصلا ناراحت نیستم... از اول هم تمایل چندانی به ازدواج با اون دختر نداشتم.. فقط به خاطر اصرار خونوادم قبول کرده بودم بهروز سری تکون میده و نگاش به من میفته: به به... ببین کی اینجاست مهساجان.. دخترخاله ی عزیزت...ترنم خانوم... شما کجا؟.. اینجا کجا؟... از بس حواسم به حرفای سروش بود یادم رفت سلام کنملبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: سلام آقا بهروز.. مسئله ای نیستبه مهسا نگاهی میندازم و میگم: مهسا خانوم به اندازه ی کافی جبران کردنبهروز خنده ی بانمکی میکنه و میگه:از دست مهسا ناراحت نشین... هم از حرفای سروش شوکه بود واسه ی همین از حضورتون غافل شد... آخه من و مهسا هیچکدوم از جریان بهم خوردن نامزدیه سروش خبر نداشتیم.. مگه نه خانوم گل؟مهسا سری تکون میده و میگه: آره عزیزم... چطوری ترنم؟.. خوبی؟-خودت که باید بهتر بدونی... وقتی تو عروسیه بهترین دختر خاله ی دنیا شرکت کنم مگه میشه بد باشممهسا میخواد چیزی بگه که بهروز زودتر دست به کار میشه و شروع به حرف زدن میکنه: این همه علاقه ی شما دو نفر واقعا بهم دیگه ستودنیه... من در تعجبم با این همه علاقه چرا زیاد شما رو با مهسا نمیبینمبا بدجنسی میگم: مگه مهسا خانوم به شما نگفتن؟بهروز نگاهی به مهسا میندازهمهسا اخمی میکنه و میگه: آخه س ترنم خیلی شلوغه.. واسه ی همین وقت نمیشه زیاد با هم باشیم-بعله.. مهساجان کاملا درست میگن.. ابراز علاقه ی من و مهسا بیشتر تلفنیهبهروز: نداشتیما... ترنم خانوم اگه بخواین به عشق من ابراز علاقه نید کلامون تو هم میرهمیخندم و چیزی نمیگمبهروز: خارج از شوخی فکر نمیکردم که تو این مراسم سعادت دیدنتون رو داشته باشمابرویی بالا میندازمو میگم: مگه میشه تو مراسم دختر خالم شرکت نکنم؟بهروز: خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردین... مهساگفته بود مشکلی براتون پیش اومده و نمیتونین تو مراسم شرکت کنیدپوزخندی میزنم و نگاهی به مهسا میندازم که عصبی بهم خیره شدهبا تمسخر میگم: چطور میتونستم به خاطر یه سری مسائل جزئی قید عروسیه دخترخاله ی عزیزم رو که حکم یه خواهر رو برام داره بزنم... به نظر شما میشه؟بهروز: معلومه که نه.. ایشاله عروسیتون جبران میکنیم.. مگه نه مهساجانمهسا سری تکون میده و با لحن شاد ساختگی میگه: آره حتما... خیلی خوشحال شدم اومدی ترنم.. اگه نمیومدی خیلی از دستت ناراحت میشدممن هم متقابلا یه لبخند تصنعی رو لبام میارمو میگم: میدونم عزیزم.. از اونجایی که پشت تلفن اون همه اصرار و خواهش کردی دلم نیومد ناراحتت کنم واسه همین اینجوری سورپرایزت کردمبا تمسخر میگه: بعله.. یادم رفته بود تو استاد سورپرایز کردنیشونه ای بالا میندازم و میگم: خب برات یادآوری شدبا بدجنسی میگه: با خاله و شوهر خاله اومدی دیگه؟با خونسردی جواب میدم: نهبهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدنبا لبخند سری تکون میدممهسا: برو عزیزمبهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگهسروش: ببینم چی میشهبهروز: پس میبینمتسروش: باشهمهسا: داشتیم چی میگفتیمپوزخندی میزنممهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدم
با خونسردی جواب میدم: نهبهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدنبا لبخند سری تکون میدممهسا: برو عزیزمبهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگهسروش: ببینم چی میشهبهروز: پس میبینمتسروش: باشهمهسا: داشتیم چی میگفتیمپوزخندی میزنممهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدممهسا: اوه... البته... لازم نیست عزیزم... میدونم با همخونه ی عزیزت اومدیسروش با خونسردی میگه: اگه میدونی پس چرا بیخودی میپرسیمهسا لبخند مسخره ای میزنه و میگه: آقا سروش نمیدونستم اطلاعاتتون این همه دقیقهسروش لبخندی میزنه و میگه: اطلاعات من در همه ی زمینه ها دقیقه... یادتون که نرفتهمهسا با ترس یه قدم به عقب میره و میگه: سروس خان شوخی هم سرتون نمیشه هاسروش پوزخندی میزنه و میگه: شوخی؟خطاب به من ادامه میده: ترنم جان.. عزیزمبا بی تفاوتی نگاهش رو از مهسا میگیره و در برابر چشمای گرد شده ی من حرفش رو کامل میکنه: چند لحظه صبر کن من برم کادوی مهسا خانوم و شوهرشون رو بیارم... بالاخره وقتی با هم خریدیم بهتره باهم، هم تحویل بدیمو بعد از تموم شدن حرفش من رو مات و مبهوت بر جای میذاره و ه سمت یکی از میزا میرهبعد از چند لحظه سکوت مهسا بالاخره طاقت نمیاره و میگه: میبینم که دوباره سروش رو شیدای خودت کردیابرویی بالا میندازم-خب... که چی؟.. چه ربطی به تو داره؟مهسا: معلوم نیست این مدت کدوم گوری بودی و الان اومدی با هزار تا دروغ و نیرنگ میخوای جلب توجه کنی-تو دلت از چی میسوزه؟مهسا: دلم از این میسوزه که با اون همه گندکاری باز هم خودت رو به سروش انداختی من که میدونم واسه ی اون آلاگل بدبخت هم تو پاپوش درست کردی-یعنی میخوای بگی نگران سروشی؟مهسا: آره نگرانشم... مشکلیه؟-نه چه مشکلی.. فقط من موندم این همه نگرانیت رو به سروش گزارش بدم اونوقت تو با چه عکس العملی از جانب سروش رو به رو میشی؟مهسا: داری تهدید میکنی؟-هر اسمی که دوست داری روش بذارمهسا: مثله اینکه گذشته ی خودت رو فراموش کردی؟... اونقدر خاطر من عزیز بود که شوهر خاله بین اون همه فامیل زیر دست و پاش لهت کرد-نه فراموش نکردم.. همون روز بود که فهمیدم تو حتی لیاقت همون ذره احترامی رو هم که در گذشته برات میذاشتم رو نداریمهسا:من به احترام جنابعالی احتیاجی ندارم.. بیچاره آلاگل... صد در صد اون هم قربانیه توطئه های تو شد-اگه اینقدر برات عزیز بود حداقل یه سر میومدی دادگاه ازش طرفداری میکردی... هر چند دوستی تو و آلاگل هم مشکوک به نظر میرسه... اگه پات رو تو دادگاه میذاشتی با توجه به سابقه دشمنیه دیرینه مون جز یه از اصلی ترین مظنونین پرونده قرار میگرفتیمهسا: این پرت و پلاها چیه داری میگی؟-طرفداریت از آلاگل فقط و فقط همین معنی رو میتونه داشته باشه... هر چند خوب میدونم بی جربزه تر از این حرفایی فقط بلدی پشت این و اون مخفی بشی و داد و بیداد راه بندازیبا پوزخند ادامه میدم: واقعا برام جالبه که بدونم با این همه دروغی که اول زندگی به شوهرت گفتی آخر این زندگیه مشترک به کجا ختم میشهمهسا: نکنه انتظار داشتی از سابقه ی درخشانت بگم-سابقه ی بنده پاکه پاکه.. بیخودی سعی نکن با این حرفا شخصیت من رو زیر سوال ببری... مهسا: حرف باد و هواست... میتونی ثابت کن-ثابت شده دختر.. چشمات رو بستی و نمیخوای ببینیمهسا: اگه تونستی مهسا: هیچکس باورت نداره احمق.. هر چند از شجاعتت خوشم اومد فکر نمیکردم بیای توی جمعی که هیچکس چشم دیدنت رو ندارهبا تنفر فقط نگاش میکنم و هیچی نمیگممهسا: شجاعتت واقعا قابل تحسینهسروش: ترنم واسه ی شرکت توی عروسیه جنابعالی نیازی به شجاعت نداره فقط کافیه یه خورده از وقاحت تو یاد بگیره تا جواب تک تک آدمای امثال تو رو بدهنگام رو به سروش میدوزم که با خشم به مهسا خیره شده... سروش: فکر نمیکنی زیادی زبونت دراز شده؟مهسا آب دهنش رو قورت میده و هیچی نمیگهسروش به طرف من میاد.. دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و با خونسردی خطاب به مهسا میگه: خانوم پر ادعا اگه زبونت رو کوتاه نکنی خیلی برات بد تموم میشه.. این رو فراموش نکن...خشن و جدی کادو رو به سمتش میگیره و میگه: کافیه بفهمم کسی از موضوع همخونه ی ترنم باخبر شه.. اونوقت دیگه هیچ تضمینی نمیکنم که دهنم رو بسته نگه دارم.. میفهمی که چی میگم؟با تعجب به سروش و مهسا نگاه میکنممهسا با ترس سرش رو تکون میدهسروش با پوزخند میگه: این کادو از طرف من و ترنمه... بگیرشمهسا با ناراحتی کادو رو میگیرهسروش: برای خودت و شوهرت هم آرزوی خوشبختی میکنم ولی یادت باشه این خوشبختی تا زمانی پا برجاست که سرت به کار خودت باشه... تمسخر نگاه سروش رو اصلا درک نمیکنم... همینطور که دارم به رفتارای غیرمعمول مهسا و سروش فکر میکنم با فشار دست سروش به خودم میام... چشمم به مهسا میفته که با ناراحتی تو جایگاه عروس و دوماد نشسته.. اصلا متوجه نشدم که کی رفت؟سروش خونسردانه زمزمه میکنه: بهش فکر نکنبعد از این حرفش من رو به سمت میز خودمون هدایت میکنه
سعی میکنم دست سروش رو کنار بزنم که زیرلبی با شیطنت میگه: حالا حالاها اسیر پنجه های زندانبانت هستی... پس زور بیخود نزن که آزاد نمیشی-سروش مسخره بازی در نیارسروش: مسخره بازی کدومه؟... دارم جدی میگم خانوم خانوما-منظورت از اون حرفا چی بود؟با کنجکاوی این طرف و اون طرف رو نگاه میکنه و میگه: از کدوم حرفا؟با اخمایی درهم میگم: همون حرفایی که به مهسا زدیبا شیطنت نگام میکنه و میگه: بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره چشمام رو ریز میکنم و آروم زمزمه میکنم: منظور؟سروش: منظور خاصی که ندارم-ولی حرفت بی منظور هم نبودمن رو بیشتر به خودش میچسبونهسروش با لبخند میگه: بالاخره دوستیهای قبل از ازدواج بعضی وقتا دردسر ساز میشه دیگه... مخصوصا که با اومدن یه خواستگار پولدار بخوای زیر تمام قول و قرارایی بزنی که به دوست پسر سابقت دادی-سروش هیچ معلومه چه غلطی داری میکنی؟.. منظورت از این حرفا چیهسروش: بالاخره باید یه کاری کنم که آدمای این جمع بفهمن مال خودمی... منظورم هم روشنه این دخترخاله ی جنابعالی یکم غلط اضافی کرد من هم از راه خودم ضربه فنیش کردمزیر لب با عصبانیت میگم: من مال هیچکس نیستم... اه ولم کنسروش: چرا هستی؟... مال من-سروشیه خورده مظلومیت تو چشماش میریزه و میگه: چیه خب؟.. مگه دروغ میگم؟-آره... سروش هیچ دلم نمیخواد که یه بهونه ی دیگه هم دست آدمایی بدم که اینجا نشستن و با نگاهاشون دارن شخصیت من بدبخت رو کالبد شکافی میکنندسروش با تحکم و جدیت میگه: واسه ی من نه این آدما مهمن.. نه طرز فکرشون.. نه حتی رفتارا و حرفای مزخرفشون.. الان تنها چیزی که برای من مهمه تویی-اگه برات مهم هستم پس ولم ن.. بیشتر از این با آبروم بازی نکن... من مال تو نیستم... چرا نمیخوای قبول کنی گذشته، گذشته... الان همه چیز فرق میکنهسروش: در آینده ای نه چندان دور مال من میشی از این بابت خیالت راحته راحت باشه... خب در مورد ذشته هم قبول دارم گذشته گذشته و من الان در پی جبران هستم تا بتونم آیندم رو کنار تو بسازم-تو زبون نفهم ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدممیخنده و هیچی نمیگه... سعی میکنم یه خورده ازش فاصله بگیرم که ابرویی بالا میندازه-فرار که نمیکنم.. حداقل ولم کنسروش: زندانبان به این خوبی رو میخوای ول کنی و کجا بری؟چشمام رو میبندم تا از دست این دیوونه جیغ نکشمسروش: اگه خوابت میاد بهم بگو خانومی... خودم بغلت میکنم و تا سر میز میبرمت.. اصلا تعارف نکن... باشه عزیزمچشمام رو سریع باز میکنم و با صدای تقریبا بلندی میگم: سروشتوجه اطرافیان بیشتر از قبل به ماها جلب میشه و سروش سرحالتر از قبل میگه: جانم خانومی؟با حرص نگاش میکنم و ترجیح میدم بیشتر از این چیزی نگم چون خوب میدونم که کم نمیاره و همین نیمچه آبروم رو هم اینجا میبرههمین که به نزدیک میز میرسیم قامت آشنای سیاوش رو میبینم که سر جای من کنار مهران نشسته و با لبخند به من و سروش نگاه میکنهآهی میکشم و سری به نشونه ی سلام براش تکون میدم...اون هم با مهربونی سری برام تکون میده و از جاش بلند میشه.. بالاخره سروش رضایت میده و اجازه میده از حصار دستاش خلاص بشمسیاوش با لحن بسیار ملایمی که تا الان ازش ندیدم میگه: خوبی ترنم؟-ممنون... بد نیستممیخوام کنار طاهر بشینم که سروش با بی حواسی همونجور که داره به پشتش نگاه میکنه سر صندلیه مورد نظر من میشینه و میگه: پس سها کجاست؟سیاوش: چه میدونم.. لابد اون وسط مسطا در حال رقصه دیگهسروش: از دست این سهاسیاوش نگاهی به من میندازه و میگه: چرا سرپا واستادیسروش تازه متوجه میشه که من هنوز ننشستمسروش: بشین... زیاد سر پا نموندستم رو میگیره و به ناچار روی تنها صندلی ای که خالیه میشینم... بین سروش و سیاوش گیر افتادم.. نگاه مستاصلم رو به طاهر میدوزم که میبینم آقا مشغول حرف زدن با مهرانه... من رو بگو که به امی کی پام رو توی مهمونی گذاشتم... اون از طاهر... اون هم از مهران... مثلا قرار بود مراقب من باشن ولی اونقدر مشغول حرف زدن هستن که من رو از یاد بردنسیاوش: خب ترنم... از خودت بگو... چیکار میکنی؟
به ناچار نگاش میکنم و غمگین میگم: کار خاصی نمیکنم.. فقط نفس میکشم و زندگی رو میگذرونمنگاه پر از حرفش غمگین تر از قبل میشهلبخند تلخی میزنه و زمزمه وار میگه: خیلی وقته با این حس آشناهمدلم براش میسوزه.. یه لحظه هم نمیتونم دنیا رو بدون سروش تصور کنمآروم میگم: خودت رو اذیت نکن سیاوش... ترانه راضی به عذاب کشیدنت نیستسیاوش: این روزا بیشتر از مرگ ترانه زندگیه بهم ریخته ی تو داغونم میکنهنگام به سمت میز رو به رویی میرهبغض بدی توگلوم میشینه ولی با زهرخندی اون رو پشت چهره ی به ظاهر خونسردم پنهون میکنم و اجازه شکسته شدن رو بهش نمیدمبا لحن تلخ و در عین حال آرومی میگم: خودت رو اذیت نکن... سرنوشت من هم این طور بوداز اونجایی که میزا تقریبا نزدیک هم چیده شدن راحت صدای کسایی که اطراف میز ما نشستن شنیده میشهسیاوش: اما حقت این نبود-دیگه اینا مهم نیست...چه حقم بود چه نبود بالاخره سهمم همین شد... اون روزایی که خیلیا باید این رو تشخیص میدادن ندادن الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیرهمهران و طاهر هم به بحث من و سیاوش گوش میکنند... دست سردم توی دستای گرم سروشه... نمیخوام جلب توجه کنم وگرنه تا حالا هزار بار دستم رو از دستاش بیرون کشیده بودم ولی از اونجایی که تقلای من برابر با مقاومت هر چه بیشتر اونه ترجیح میدم عکس العملی نشون ندمسنگینی نگاه سیاوش رو روی خودم احساس میکنم اما ترجیح میدم نگاش نکنمسیاوش: شرمنده ام ترنمهیچکس هیچی نمیگه... من هم هیچی نمیگم.. سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدمناخودآگاه توجهم به حرفای چند تا زنی که روی میز کناری ما نشستن جلب میشه... سیاوش و مهران پشتشون به اوناست ولی من و طاهر و سروش تسلط کاملی به میز کناری داریم... اونایی که من در معرض دیدشون هستم چپ چپ نگام میکنند... تا نگاه من رو روی خودش میبینند با چشم غره و اخم روشون رو از من میگیرن... قیافه هاشون برام آشنا نیست... فکر میکنم از خونواده ی داماد باشنیکی از زنها میگه: خجالت هم نمیکشه... معلومه این کارستلبخند تلخی رو لبم میادیکی دیگه از زنها در جوابش میگه: هیس... آرومتر میشنوهمستقیما به میز کناری زل میزنم و نگاشون میکنم ولی اونا حواسشون به من نیست.. دارن میوه میخورن و از من بد میگنیکی دیگه شون که پشتش به منه میگه: بذار بشنوه... شاید خجالت بکشه تو این جور جشنای خونوادگی با هزار تا پسر وارد مجلس نشهسروش با ملایمت فشار آرومی به دستم میاره و میگه: ترنمجوابش رو نمیدم... یکی از زنای کم سن و سالتر میگه: ای بابا تمومش کنید... شاید اصلا این طور که ما فکر میکنیم نباشهزن اولی: چی میگی واسه خودت الناز... تو مراسم نامزدی بهروز خودم از فامیلاشون شنیدم سروش: ترنم خواهش میکنم بهشون فکر نکن... مهم اینه که همه ی ما میدونیم که تو بیگناهیپوزخندی میزنمزن دیگه ای در جواب میگه:راست میگه .. من هم با همین دو تا چشمام دیدم که هیچکدوم از خونوادش آم حسابش نمیکردن طاهر و مهران و سیاوش تازه متوجه ی ماجرا میشن و نگاه من رو دنبال میکنندزن کم سن و سال: واقعا؟...آخه مردم زیاد حرف میزنن؟زن اولی: دلت خوشه ها.. تا نباشد چیزی مردم نگویند چیزها... میگن به برادر شوهرش چشم داشته شوهرش طلاقش دادهاخمای سیاوش توی هم میره زن کم سن و سال: مگه ازدواج هم کرده بود؟زن اولی: آره بابا.. مطلقه هستشپوزخندم پررنگ تر میشهزن کم سن و سال: شوخی میکنی؟... مگه نهزن اولی: شوخیم کجا بود دختر... فامیلای خودش جرات ندارن از ترس دختره پسراشون رو تو مهمونی آزاد بذارننگام رو ازشون میگیرم و به طاهر و مهران چشم میدوزم... مهران دستاش رو روی دستای طاهر مشت شده ی طاهر گذاشتهسروش: ترنم تو رو خدا خودت رو ناراحت نکنیه زن سالخورده تر از بین اونا ادامه میده: عجب دوره زمونه ای شده... بیچاره خواهرشزن اولی: واقعا بیچاره خواهرش... بدبخت نتونست دووم بیاره آخر هم خودکشی کردزن کم سن و سال: وای... خدا لعنتش کنهطاهر از جاش بلند میشه که مهران میگه: طاهر... مثله اینکه یادت رفته امشب عروسیه دخترخالته.. دعوا راه ننداززنا از بس مشغول غیبت و پشت سرگویی هستن که اصلا متوجه ی بلند شدن طاهر هم نمیشنطاهر: عروسیه که باشه... یعنی بشینم هر کسی هر چیزی خواست بار خواهرم کنهتلخ میشم
آره یه دفعه تلخ میشم و با بی رحمی میگم: آره بشین... 4 سال نشستی و هر کسی هر چیزی خواست بارم کرد مگه چی شد؟طاهر: ترنم-واقعا چی شد طاهر؟طاهر: عزیزم... این کارو با خودت نکن
-من که ازت گذشتم طاهر.. چرا پس میخوای بمونی.. لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی.. بالاخره مونا مادرت بود و من هم...انگشت اشاره اش رو روی لبم میذاره و میگه: نگو ترنم.. هیچی نگو.. تو همیشه خواهرم بودی.. برام مهم نیست که مادرامون یکی نبوده.. هیچوقت برام مهم نبود.. میدونم نمیخوای به اون خونه برگردی.. من همه چیز رو میدونم ترنم.. دیشب سروش پیش من بود.. همه چیز رو برام تعریف کرد.. خیلی دیر اومد پیشم وی تا صبح از همه چیز برام گفت.. گفت که با وجود رفت و آمدهای طاها چقدر داری اذیت میشی.. من اومدم کمکت کنم ترنم.. این دفعه فقط میوام به تو فکر کنم.. به جبران گذشته.. به هیچ کاری مجبورت نمیکنم.. وقتی فهمیدم مادرت چطوری با بابا ازدواج کرده اون موقع بود که به این موضوع رسیدم که مادرت هم یه قربانی بود.. مثل مادر من.. بابا خیلی بد کرد.. به همه مون.. ما هیچی از مادرت نمیدونستیم به جز اسمش.. باور کن-میخوام مامانم رو پیدا کنمطاهر: کمکت میکنم-شاید رفتم پیش مامانمبا غم نگام میکنهطاهر: حق داری.. اگه همه مون رو هم واسه همیشه ترک کنی حق داری-خواهرم رو تو شناسایی کردی؟با ناراحتی سرش رو تکون میدهطاهر: متاسفمغمگین نگاش میکنم-ترانه رو هم لعیا به قتل رسوندطاهر: میدونم-به خاطر خواهرش... لیلا تو باند منصور و پدرش کار میکرد و خیلی کمکا به منصور کرد.. بعد از مرگ مسعود اوایل دووم آورد ولی بعد کم کم تعادل روانیش رو از دست داد و در آخر هم خودکشی کردطاهر: چرا اینا رو میگی؟-تا بدونیطاهر: همه رو میدونم-ولی یه چیز رو نمیدونیطاهر: چی رو؟-که هدف منصور سیاوش بود اما لعیا به خاطر خواهرش تو یه تصمیم آنی ترانه رو به قتل میرسونه و به منصور هم چیزی نمیگه.. منصور هم فکر میکنه ترانه خودکشی کرده و با فکر اینکه زنده موندن سیاوش حکم مرگ تدریجی رو براش داره اون رو زنده میذارهطاهر: هدف اصلی سیاوش بود؟-اوهومطاهر: اگه بلایی سر سیاوش میومد......-باز هم من بیچاره میشدمطاهر: ترنم-باور کن.. اونجوری هم هر دو خونواده من رو مقصر میدونستننفس عمیقی میکشه و میگه: ترنم فراموش کن.. همه چیز رو.. قتل ترانه.. مرگ آوا.. قضیه مسعود و منصور.. منصور ه مرده.. لعیا که داره اعدام میشه.. اون دختره ی عوضی هم به همراه بنفشه به جریمه نقدی به همراه چند سال حبس محکوم شدن.. همه تاوان اشتباهاتشون رو پس دادن ترنم پس از اینجا به بعد فقط به فکر خودت باشآهی میکشم و چیزی نمیگمطاهر: نمیخوای بابا رو ببینی؟-هنوز آمادگیش رو ندارم... حالش خوبه؟طاهر: تو به اینا کار نداشته باش به فکر خودت باش-یعنی چی؟لبخندی میزنه و میگه: یعنی همه چی امن و امانهاخمی میکنم و با ناراحتی میگم: پس چرا حتی یه بار هم به دیدنم نیومدیه لحظه دستپاچگی رو در نگاهش احساس میکنم ولی بعد سریع رفتارش عادی میشه و میگه: تو فکر کن از شرمندگی-تو چرا نیومدی؟طاهر: به خاطر همون تصادف... تازه از بیمارستان مرخص شدم... تازه چند روزه فهمیدم چی به چیه؟-مطمئنی حالت خوبه؟طاهر: خیالت راحت-خدا رو شکراز رو زمین بلند میشه و کنارم روی مبل میشینه.. دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه و من رو به خودش میچسبونه... مخالفتی نمیکنم... تو آغوش طاهر احساس آرامش میکنم...طاهر: ترنم-هوم؟طاهر: میخوام یه آپارتمان اجاره کنم-چرا؟طاهر: میخوام تو رو ببرم پیش خودم... نمیخوام بیشتر از این تنها باشی-اما......طاهر: ترنم بذار جبران کنم... خواهش میکنمچیزی نمیگمطاهر: سروش میگفت تو شرکتش کار میکنی-اوهومطاهر: چه جوری راضی شدی؟-راضی نشدم مجبورم کرد
ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارمطاهر: اون دوستت داره-مهم نیست چون دیگه باورش ندارمطاهر: باورش کن ترنم.. فقط همین یه بارتو چشماش زل میزنم و میگم: تو گفتی به هیچ کاری مجبورم نمیکنیطاهر:هنوز هم میگم... اگه حرفی میزنم برای خودم نیست.. برای سروش هم نیست.. فقط و فقط بخاطر خودته-بخاطر من چیزی نخواه... من از خیلی چیزا گذشتم.. هنوز خیلی مونده که بفهمی.. خیلیطاهر: ترنم-اون خیلی خیلی بدهطاهر: دقیقا مثل مناشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشهطاهر: حتی حرف زدن در مورد سروش هم اشکت رو درمیاره بعد چه جوری میخوای مقاومت کنی-باید بجنگم طاهر... این دفعه مجبورمطاهر: ترنم سروش خیلی برای اثبات بیگناهیت تلاش کردپوزخندی میزنمطاهر: بعد از اون اتفاقا سروش هم پا به پای من همه جا بود... میفهمی ترنم؟.. اونقدر که سروش برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد من نکردمسرم رو از روی شونه هاش برمیدارم و میگم: چـــی؟طاهر: اون دوستت داره ترنم باور کن-اما اون نامزد کردطاهر: ولی نه به خاطر دلش از روی حماقت.. فقط میخواست لجبازی کنه قبل از اثبات بیگناهیه تو همه چیز رو بهم زدبا ناباوری بهش خیره میشم.. حس میکنم قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه... یعنی همه ی حرفای سروش حقیقتهبا صدایی که به شدت میلرزه: میخوای ازش طرفداری کنی؟.. آره؟طاهر: نه ترنم... این دفعه فقط و فقط میخوام از تو طرفداری کنمتو چشماش زل میزنم تا از نگاهش حرفش رو بخونم... باورش برام سخته...طاهر: اون خودش همه چیز رو در مورد آلاگل فهمید و با دوستش به پلیس خبر داد-نه... داری دروغ میگیمهران: نه ترنم... بهت زده به مهران نگاه میکنم که با اخم کنارمون واستادهمهران: سروش حال و روزش خیلی خراب بود... بعد از مرگ تو در به در دنبال مدارکی برای بیگناهیت میگشت... روزی که به همراه برادرت اومده بود در خونه ی امیر و ماندانا پشیمونی از چشماش میبارید... اون موقع هنوز بیگناهیت ثابت نشده بود ولی از تک تک کلمات سروش عشق و دوست داشتن معلوم بودنمیدونم چی بگم... دلم میخواد خوشحال باشم.. جیغ بکشم اما نیستم.. نمیدونم چرا؟... شاید هم میدونم... باور این چیزا برام سخته.. همه ی احساساتم رو تو وجودم خفه میکنم و میگم: خب که چی؟مهران و طاهر با چشمای گرد شده بهم زل میزنندواقعا که چی؟-از کجا معلوم دوباره ترکم نکنه... دوباره بهم شک نکنه... دوباره تنهام نذاره... دوباره حماقت نکنه؟...واقعا از کجا معلومطاهر: خب... خب..............-میبینی طاهر... خودت هم جوابی نداری؟... وقتی هیچ اعتماد و باوری نیست دوست داشتن دو طرفه هم هیچی رو حل نمیکنهطاهر مکثی میکنه و بعد از چند لحظه میگه: من نمیگم به سروش فرصت بده من میگم به خودت یه فرصت بده ترنم... شاید تونستی بهش اعتماد کنیمهران ظرف میوه رو روی میز میذاره و با چشمای ریز شده نگام میکنه.. میدونم تو فکرش چی میگذرههمونجور که نگام به مهرانه آروم از آغوش طاهر بیرون میام و میگم: برای یه شروع دوباره خیلی دیرهچشمای مهران غمگین میشن و لبخند تلخی رو لباش جا خشک میکنهطاهر: خواهری تو که تا لحظه ی آخر داشتی واسه ی سروشت میجنگیدی پس چی شد؟مهران غمگین میگه: از کجا میدونی جنگ الانش هم واسه ی سروشش نیست؟خشمگین نگاش میکنم ولی اون سری تکون میده و میگه: میوه آوردم ولی ظرف و چاقو رو از یاد بردم.. میرم ظرف بیارمبعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به ما بده به داخل آشپزخونه میرهطاهر: ترنم-چیه طاهر؟طاهر: منظور این پسره چی بود؟با خونسردی شونه ای بالا میندازم و میگم: نمیدونم... چی بگم؟طاهر: واقعا نمیدونی؟-اوهومآهی میکشه و از جاش بلند میشه-کجا؟طاهر: هنوز هم دروغگوی خوبی نیستی؟-ایکاش این رو چهار سال پیش میفهمیدی اون موقع هیچ چیزاینجوری که الان هست نبود... نه الانی که دیگه حتی واسه زنده بودن و نفس کشیدنم هم دیرهطاهر: این حرف زو نزن ترنم... طعم از دست دادنت رو یه بار چشیدم.. خیلی تلخه-اگه دروغگوی خوبی نبودم پس چرا حرف حقیقتم رو باور نکردی؟طاهر: این سوالیه که مدتهاست دارم از خودم میپرسم
حرفی واسه ی گفتن ندارمطاهر: خب خواهری... دیگه باید برم-تو که تازه اومدیمیخنده... اونم با صدای بلندمتعجب نگاش میکنم... با دست به ساعت نگاه میکنم... ساعت سه و خورده ای هستشبا چشمای گرد شده میگم: ما این همه حرف زدیم؟آروم منو تو بغل خودش میکشه و میگه: هنوز از دیدنت سیر نشدم... دلم میخواد ساعتها کنارت بشینم و باهات حرف بزنملبخندی رو لبم میشینه... آروم من رو از بغلش بیرون میره و میگه: ترنم؟-هوم؟طاهر: فردا شب عروسیه مهساست.. بالاخره بعد از کلی عقب و جلو کردن تاریخ عروسی فردا شب همه چیز تموم میشهشونه ای بالا میندازم و میگم: خب... به سلامتی ولی منظورت ر از این حرف نمیفهمم عروسیه مهسا به من چه ربطی داره؟طاهر: میدونم دل خوشی از مهسا نداری ولی فکر نمیکنی بهتره که فردا تو مراسم حاضر بشی تا خودت رو به بقیه ثابت کنی-نهطاهر: ترنم-گفتم نه طاهر.. من نمیتونم بیام... اصلا دلم هم نمیخواد که بیامطاهر: فرداشب خیلیا تو مجلس هستن... دوست ندارم دیگه کسی پشت سرت حرف مفت بزنه... بیا و خودت رو ثابت کن... من پشتت هستم هر چی که بشه-نه طاهر... دیگه واسه ی ثابت شدن و ثابت کردن خیلی دیره... این چیزا دیگه برام مهم نیستنطاهر: میدونم ترنم ولی واسه ی من مهمه... واسه ی من مهمه که کسی پشت سرت بد نگه... میخوام آبروی از دست رفته ی تو رو بهت برگردونم... میدونم دیره ولی بذار ثابتت کنم با کمک خودت و خیلیای دیگهپوزخندی میزنم-مگه میشه؟طاهر: آره میشه... با حضور من... با حضور سروش... با حضور خونواده های سروش... با حضور خیلیا که از بیگناهیت خبر دارن.. با پخش شدن خبر اتفاقای اخیر خیلی چیزا حل میشه-طاهر فراموشش کن... من نمیامطاهر: آخه چرا؟با بی حوصلگی میگم: واقعا میخوای بگی نمیدونی؟مهربون نگام میکنه و میگه: ترنم تو که نمیتونی واسه ی همیشه از دیدن فامیل و آشنا و همسایه فرار کنی... حتی اگه تا آخر عمر هم نخوای بابا و بقیه رو ببخشی باز با فامیل و آشنا چشم تو چشم میشی-چهار سال چشم تو چشم شدم مگه چی شد؟طاهر: دوست ندارم دیگه طعنه و کنایه بشنوی-طاهر چرا نمیخوای قبول کنی با اومدن من هیچی تغییر نمیکنه... آدما چیزی رو قبول میکنند که خودشون دوست دارن... اونا چهار سال من رو گناهکار میدونستن... وقتی ندیده کسی رو گناهکار بدونی و این حرف رو هم بارها و بارها با خودت تکرار کنی میشه ملکه ی ذهنت.. بعد اگه خدا هم بیاد پایین و بگه این طرف بیگناهه باز هم باور نمیکنیطاهر: این زود تسلیم شدنا نابودت میکنه ترنم... من این رو نمیخوام-کسی که از قبل نابود شده دیگه چیزی واسه ی از دست دادن نداره طاهر: از چی میترسی؟-از چیزی نمیترسم فقط از عکس العمل همه خبر دارم.. نمیخوام زور بیخود بزنمطاهر: میخوای خودت رو مخفی کنی؟-تو فکر کن... آرهطاهر: تا کی؟-تا هر وقت که بتونمطاهر: ولی من نمیذارم ترنم... ماها با ندونم کاریهامون یه بار زندگیت رو خراب کردیم اجازه نمیدم این دفعه خودت همه چیز رو خراب کنی-طاهرطاهر: دیگه طاهر نداریم -اما....طاهر: خواهش میکنم ترنم-حتی اگه از فامیل هم بگذریم من دوست ندارم فعلا با بابا رو به رو بشمطاهر:اگه حرفت اینه... باشه من قول میدم رو به رو نشی.. نه با بابا.. نه با مامان.. حالا چی میگی؟از این همه اصرار طاهر کلافه میشم-آخه چطوری؟... مگه میشه؟طاهر: بهم اعتماد نداری؟با بغض میگم:راستش رو بخوای نه زیاد... نمیخوام مثله گذشته ها وابسته بشم و بعد دوباره تنها بمونمچشماش غمگین میشنطاهر: ترنم باور کن پشتت هستم-میخوام باور کنم ولی خیلی سخته... میترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و دوباره خودم رو تو یه کوچه ی بن بست دیگه ببینم... از این بن بستها و تنهایی های دوباره ای که ممکنه به سراغم بیان میترسمزمزمه وار میگه: درکت میکنم خواهر کوچولوبرام سخته بخوام با اون همه فامیل و آشنا رو به رو بشمسکوتم رو که میبینه میگه: اصلا میخوای دوستت رو هم بیاری؟-ماندانا حالش زیاد خوب نیستضربه ی آرومی به پیشونیش میزنه و میگه: اصلا یادم نبود.. راست میگیمیخوام یه چیزی بگم ولی مرددم... خودم هم میدونم کارم زیاد درست نیست ولی.........طاهر: بگو -چی؟طاهر: حرفت رو بگودستم رو مشت میکنم... چون حس میکنم یه لرزشش خفیفی تو بدنم نشسته... باورم نمیشه که هنوز طاهر بعضی از حرفای نگفته ام رو میتونه بخونهطاهر: نمیخوای به داداشت بگی چی میخوای؟آب دهنم رو قورت میدم و میگم: میشه مهران هم بیاد؟لبخند تلخی میزنهطاهر: نمیتونی بهم اعتماد کنی نه؟دست خودم نیست.. این ترس واسه ی همیشه تو وجودم میمونه.. هنوز هم که هنوزه این ترس رو دارم که با یه اتفاق دیگه خونوادم چه برخوردی با من میکنند-ببین طاهر... من...نفسم رو با حرص بیرون میدم-چه جوری بگمدستش رو بالا میاره و میگه: مهم نیست خواهر کوچولو... -میدونم ممکنه کلی حرف و حدیث جور بشه.. بیخیال طاهرطاهر: نه ترنم... با مهران بیا... هر کسی هر حرفی هم زد با من طرفه... مطمئنم اونقدر از این پسر مطمئن هستی که این حرف رو میزنی-یعنی واقعا اجازه میدیطاهر: هر چیزی که لبخندی رو به لبت بیاره من رو هم خوشحال میکنه... مطمئن باش نه تنها فرداشب بلکه تا آخر عمر پشتت هستماز شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشهبه زحمت میگم: ممنون طاهرطاهر میخواد چیزی بگه که با زنگ گوشیم حرف تو دهنش میمونه... نگاهی به شماره ی گوشی میندازم و با دیدن اسم آشنای نریمان لبخند رو لبم میاد...
طاهر با کنجکاوی میگه: نمیخوای جواب بدی؟... بدبخت خودش رو کشتخندم میگیره و سری تکون میدم.. همینکه تماس برقرار میشه صدای داد نریمان رو میشنومنریمان: تو خجالت نمیکشی ترنم؟... تو واقعا خجالت نمیکشی؟... یعنی اگه من برات زنگ نزنم تو نباید یادی از من بکنی و یه حال و احوالی از من بپرسی... نکنه اون پسره ی خسیس نمیذاره برام زنگ بزنییاد آخرین باری میفتم که نریمان اومده بود اینجا.. هی میخواست میوه بخوره مهران میگفت میوه گرون شده فقط برای دکوری گذاشتم... نریمان و مهران خیلی با هم جفت و جور شدن آخه اخلاقاشون خیلی بهم نزدیکهنریمان: هوی... کجایی؟-بی تربیت... این چه طرز حرف زدنهنفس عمیقی میکشه و میگه: اِ هنوز زنده ای؟-نریماننریمان: کوفت... من تازه میخواستم بیام حلوات رو بخورم و یه دلی از عزا در بیارم-خیلی پررویینریمان: من فکر کردم مهران تو رو از گشنگی تلف کردهپیمان: نریمان کجایی؟نریمان: بعله.. بعله.. شما درست میفرمایید...نریمان: چه پیشنهاد جالبی...نریمان: دقیقا حق با شماستبا تعجب میگم: چیزی شده نریمان؟...نریمان: نه... چیزی نشده... خیالتون تخت...نریمان:اِ... پیمان تویی؟... کی اومدی؟پیمان: میخوای بگی متوجه نشدی؟نریمان: نه بابا.. حواسم به تلفن بودپیمان: بعد با کی داشته حرف میزدی؟نریمان: وای پیمان آبروم رو بردی؟..نریمان: ببخشید... بعله... سرهنگه دیگه.. نادونی کرد.. شما به بزرگیه خودتون ببخشینپیمان: نریمان داری با کی حرف میزنی؟نریمان: هیس... تلفن کاریه... تو برو من زود میامخندم میگیرهپیمان: باشه زودتر بیا... سردار منتظرهنریمان: باشه.. تو برو من هم میام... ببخشید چی داشتم میگفتم؟از این همه لفظ قلم حرف زدن نریمان دهنم باز میمونه-تو دیگه چه جونوری هستی؟آروم زمزمه میکنه: یکی از اون فرشته های دو پا که خدا اشتباهی راهیه زمینم کرده؟از شدت خنده اشک تو چشمام جمع میشه.. اصلا مکان و زمان رو فراموش کردمنریمان: ادامه بدین... داشتین میفرمودینبا خنده میگم: داشتم میگفتم که جنابعالی زیادی پررو تشریف دارینریمان: یه لحظه گوشی...نریمان: چیه عین اجل معلق بالا سرم واستادی... برو من میام دیگهپیمان: که تلفن کاریه؟نریمان: چیکار داری میکنی؟... اِ... پیمان...نریمان: نکن.. زشته پیمانپیمان: الو... الوهمونجور که میخندم میگم: سلام پیمانپیمان: ترنم تویی؟-آرهپیمان: از دست این پسره ی خل و چل... یه ملت رو سرکار گذاشته اینجا واستاده داره صحبت میکنهنریمان: بده از بیکاری درتون آوردم.. سردار که بهتون کار نمیده پس من باید بذارمتون سر کار دیگه... به جای تشکرتونهپیمان: نریمان خفه شو که بعد حسابت رو میرسم - کاریش نداشته باش داداش... من قطع میکنمپیمان: اتفاقا این دفعه اساسی کارش دارم... احتیاجی نیست... بیا حرفت رو بزن... فقط یه چیزی؟-چی؟پیمان: میخواستم چند روز دیگه برات زنگ بزنم -واسه ی چی داداش؟پیمان: سردار میخواد یه بار ببینتت
با تعجب میگم: منوپیمان: آره-بابای خودت رو میگی دیگهخنده ی کوتاهی میکنه و میگه: آره-آخه چرا؟پیمان: نترس قرار نیست بفرستت تو هلفدونی-داداشپیمان: خودش بهت میگه... آخر هفته منتظر باش... میام دنبالتنریمان: خودم مرم دنبالشپیمان: نریمان خفه شونریمان: به تو چه؟... دلم میخواد... اصلا یعنی چی داری یک ساعت با خواهر من تلفنی حرف میزنی... برو اونور.. من غیرت دارمپیمان: نریمان داری اون روی منو بالا میاریانریمان: گمشو اونور بینم... این روی تو چی بود که بخواد اون روت بالا بیادپیمان: ترنم یادت نره چی گفتم.. از طرف من خداحافظ-باشه داداش... خداحافظ نریمان: آخیش.. بالاخره خلاص شدمپیمان: نریمان زود بیا-برو داداشی... بعدا با هم حرف میزنیمنریمان: کجا برم... من که تازه اومدممیخندمنریمان: خب داشتیم چی میگفتیم؟-از دست تونریمان: داشتیم میگفتیم از دست تو-نریماننریمان: آها یادم اومد داشتی میگفتی خیلی آقا هستم-نه خیر داشتم میگفتم خیلی پررو تشریف دارینریمان: وای نگو... واقعا؟-اوهومنریمان: پررویی که از خودتونه-مثله اینکه جونت میخارهنریمان: آره... از کجا فهمیدی... این پشتم هم هست هر کاری میکنم دستم نمیرسه بخارونم.. میای برام بخارونی؟-من نمیتونم ولی اگه دلت خواست بگو پیمان رو بفرستمنریمان: نه... قربونت... خارشش تموم شد-بیچاره پیمان از دست تو چی میکشه؟نریمان: با وجود من به جز نفس راحت مگه میتونه چیز دیگه ای هم بکشه-آره... عذابنریمان: اون رو که میدنم از بس اذیتم میکنه اون دنیا قراره کلی عذاب بکشه-تو یه بار از زبون کم نیاری؟نریمان: خیالت راحت... کم آوردم از تو کمک میگیرم-عمرا بهت کمک کنمنریمان: اینجوریه؟-آرهنریمان: تو هم رفتی تو گروه این دراکولا-بیچاره پیمان... راستی نریمان؟!نریمان: هوم-تو میدونی بابای پیمان با هم چیکار داره؟مکثی میکنه و میگه: نگران نباش ترنم... فقط یه کار کوچیکه-یعنی نمیخوای بگی؟میخندهنریمان: دقیقا... راستی اون روز من میام دنبالتا... دلم خیلی برات تنگ شده... این روزا سرم خیلی شلوغه واسه همین نتونستم بیام ببینمت... همه چیز اونجا خوبه؟-آره داداشی... همه چیز خوبه... دل منم برات تنگ شدهنریمان: پرنیا خیلی مشتاقه ببیندت-من هم خیلی دوست دارم زن داداشم رو ببینمنریمان: همون روز که دارم میام دنبالت با خودم میارمشبا ذوق میگم: اینکه خیلی خوبه... یادت نره هانریمان: بیخودی ذوق نکن... اون مثله من ساکت و مظلوم نیستا... اونقدر حرف میزنه که سرت درد میگیرهبا این حرفش دیگه از خنده منفجر میشم-تو ساکت و مظلومی؟نریمان: پس چی؟ کم کم دیگه داری بهم تهین میکنیا... توهین اون هم به پلیس مملکت.. جرمه خواهر... جرمه... یه کاری نکن روونه ی زندانت کنم-آره... حتما میتونی.. اون هم با وجود پیماننریمان: حالا هی اون نره غول رو پتک کن و بکوب تو سر منه بدبخت-خوبه خودت هم میدونی حریفش نمیشینریمان: حریفش هستم خوبشم هستمپیمان: نریـــماننریمان: اومدمبا خنده میگم: کاملا معلومهنریمان: ای شیطون... اون روز که اومدم دنبالت حسابت رو میرسم... کار نداری؟-نه داداشی.. خداحافظنریمان: خداحافظبا لبخند گوشی رو قطع میکنم و گوشی رو روی میز میذارم.. همینکه سرم رو بالا میارم با چشمای اشکی طاهر رو به رو میشم... کلا طاهر رو از یاد برده بودم... متعجب نگاش میکنم-چیزی شده طاهر؟فقط سری به نشونه ی نه تکون میده و با سرعت از من خداحافظی میکنهمات و مبهوت به رفتارش نگاه میکنم و قبل از اینکه به خودم بیام تازه متوجه میشم که طاهر از خونه بیرون رفته
مهران: طاهر کجا رفت؟متعجب میگم: نمیدونم مهرانمهران: بشین... زیاد سر پا نمون میترسم دوباره ضعف کنیمیشینم و میگم: شماها هم دیگه زیادی شلوغش کردینمهران: از حال دیشب خودت خبر نداری و اینقدر راحت این حرف رو میزنی-خبه.. حالا تو هم... مهران؟!مهران سری به نشونه ی چیه تکون میده-اینجا چه خبره مهران... من دارم دیوونه میشم... اون از سروش... این از طاهر... حس میکنم همه رو میشناسم و در عین حال حس میکنم هیچکس رو نمیشناسممهران: کم کم از همه چیز سر درمیاری-نمیدونم چرا صورتش خیس بود؟مهران: چی؟-وقتی نگام به طاهر افتاد دیدم صورتش خیسهمهران: یعنی گریه کرده بود-وقتی میگم حس میکنم این آدمای آشنا رو نمیشناسم بیراه نمیگم... طاهر با اون همه غرورش خیلی کم پیش میومد حتی یه قطره اشک از چشماش جاری بشه ولی وقتی صحبتم با نریمان تموم شد متوجه ی حال و روز خراب طاهر شدم؟مهران: نریمان زنگ زده بود؟همونجور که متفکرم جواب میدم: اوهوممهران: مثله همیشه باهش حرف زدی؟-منظورت چیه؟مهران: مثل همیشه باهاش صمیمی بودی؟-خب آره... مگه نباید باشمچشماش رو ریز میکنه و میگه: در گذشته با طاهر هم صمیمی بود-خب معلومه... خیلی زیادفقط نگام میکنه-یعنی میخوای بگی..........مهران: آره... درسته بخشیدیش ولی مثله گذشته باهاش رفتار نکردی-خیلی سخته مهران... تو این چهار سال خیلی ازش دور شدم و این در شدن هم واسته ی من نبود خواسته ی خودش بودمهران: من دلیل رفتارت رو نپرسیدم تو حق داری هر جور که دوست داری با اطرافیانت رفتار کنی من دلیل رفتار طاهر رو بهت گفتم-باورم نمیشه... یعنی یاد گذشته ها افتاد؟مهران: لابد... شاید هم به نریمان حسودیش شد... آخه رفتار تو با نریمان طوریه که انگار واقعا داداشته-مهران من اون رو واقعا داداشم میدونم... واقعا مثله یه داداش از من حمایت میکنه.. پیمان هم خوبه اما نریمان یه چیز دیگه ستمهران: اون هم انگار خیلی دوستت داره-خیلی بهم لطف داره... نمیدونی چقدر کمکم کردمهران: ولی چرا؟-نمیدونم... بعضی وقتا میگم شاید عذاب وجدان... خودش رو مقصر وضع کنونی من میدونهمهران: تو هم اون رو مقصر میدونی؟-معلومه که نه.. نریمان و پیمان اگر هم نبودن باز این اتفاقا میفتادسرش رو تکون میده -راستی مهران ماشینت نزدیک شرکت سروش پارکه... دیروز که حالم بد شد................مهران: میدونم... سروش گفت برام میاره... صبح براش زنگ زدم گفت کیفت هم تو شرکت جا مونده... اون رو هم با ماشین میاره-خب.. پس مشکلی نیستمهران: از اول هم نبود خانوم کوچولو... تو خودت رو واسه این چیزا ناراحت نکن... حالا هم پاشو بریم یه چیزی بخوریمبا تموم شدن حرفش بلند میشه تا به آشپزخونه بره ولی مچ دستش رو میگیرم متعجب نگام میکنه-مهران؟!مهران: هوم-سروش واقعا با طاهر همراه شده بود؟آهی میکشه و دوباره رو مبل میشینهمهران: آره-پس چرا چیزی بهم نگفتی؟مهران: خودت حاضر نبودی از سروش چیزی بشنوی... چند باری خواستم در مورد اقدامایی که سروش کرد حرف بزن ولی تو سریع جبهه گرفتی و من هم موکولش کردم به آینده-راست میگی... خودم نخواستممهران: دوستش داری؟لبخندی میزنم و پاهام رو تو شکمم جمع میکنم-دیوونه وارمهران: از تک تک حرکاتت معلومه-میدونی مهران حس میکنم هزار سال دیگه هم بگذره باز هم دوست دارم سروش تنها مرد زندگیم باشهغمگین میگه: پس این همه تعلل واسه ی چیه؟... بله رو بگو خودت و اون رو خلاص کن دیگه-با دوست داشتن من که چیزی درست نمیشهمهران: اون هم که دوستت داره-از کجا معلوم با گردباد بعدیه طوفان زندگیم تک و تنها رهام نکنه و به سراغ آینده ی خودش نرهمهران: شاید یه فرصت خیلی چیزا رو برات روشن کنه-دیره مهرانمهران: به خاطر بچه-هم بچه هم خیلی چیزای دیگهمهران: مثلا چی؟-مثلا سیاوش.. به نظرت چه جوری میتونم با برادر شوهری رو به رو بشم که قبل از همه مهر هرزگی رو به پیشونیم زد... یا خاطرات گذشته چطور کنار سروش باشم و اون تلخیها رو از یاد ببرم و طعنه نزنم... یا بی اعتمادی... یا ترس... یا خیلی چیزای دیگهمتفکر به رو به رو خیره میشه... یه خورده احساس سرما میکنم و بیشتر تو خودم جمع میشمیهو میگه: حاضری کس دیگه ای رو وارد زندگیت کنی؟از سوال ناگهانیش جا میخورممتعجب نگاش میکنم و میگم: چی؟شونه ای بالا میندازه و میگه: فقط یه سوال بود... تو بذار پای کنجکاوی...مهران: جوابمو ندادی؟پوزخندی میزنم و میگم: دیوونه شدی مهران... کی میاد منو میگیره؟... نه گذشته ی درخشانی دارم نه حال و روز درست و حسابیمهران: اگه باشه چی؟-نه نمیتونم قبول کنممهران: چرا؟-«عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آن شب زندگی غمخانه شد»... هنوز دوستش دارم مهران... هنوز دوستش دارممهران: یعنی میخوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟-نمیدونم... تنها چیزی که میدونم اینه که نه با سروش میتونم نه بی سروشلبخند تلخی میزنه و میگه: درست میشه خانوم کوچولو-مهرانمهران: جانم؟!متعجب نگاش میکنم که با خنده میگه: شرمنده... از مزایای اون ور آب بودن زیادی راحت شدنهمیخندم و میگم: از دست تومهران: چی میخواستی بگی؟-کلا یادم رفتمهران: اوه.. اوه... ببین با یه جانم چه دت و پایی هم گم میکنه... اصرار نکن خواستگاریت نمیام-اگه بیای هم قبولت نمیکنم... فکر کردیمهران: چون میدونی نمیام اینو میگی دیگهمیخوام به سمت هجوم ببرم که از جاش بلند میشه و به سمت آشپزخونه فرار میکنهمهران: بیخیال ترن... حالا به جای اینکه منو ناقص کنی میزنی خودت رو ناقص میکنی برام کار میگیریبا خنده به سمت آشپزخونه میرم و میگم: میکشمتمهران: اگه تونستی حتما این کار رو کن
تو ماشین مهران نشستم و به خیابونای خلوت نگاه میکنممهران: چرا ساکتی؟-یه خورده نگرانممهران: چرا؟-نمیدونممهران: میخوای نریم؟-دلم نمیخواد ضعیف جلوه کنم... دلم میخواد سرمو بالا بگیرم و بدون هیچ ضعفی از کنار تک تک فامیلا و آشناها رد بشم اما نمیدونم میتونم یا نه؟مهران: میتونی-مهران؟!سریبه نشونه ی چیه تکون میده-ممنونمهران: بابت؟-بابت همه چیز... بابت اینکه داری همراهم میای... تنهام نذاشتی... یه جورایی پشتمیمهران: بیخودی که دارم نمیام.. لباس پلوخوریم رو پوشیدم و خودم رو آماده کردم که شام مفتی بخورممیخندممهران: میخندی؟.. باید گریه کنی-اونوقت چرا؟مهران: چون میخوام سهم تو رو هم بخورم-بخور.. من حاضر نیستم غذاهای کوفتیه عروسیه اون دختره لوس و ننر رو بخورممهران: اوه.. اوه.. میبینم که دلت هم کلی ازش پره-دست خودم نیست.. از بچگی باهاش مشکل داشتممهران: که اینطور.. ولی یه چیز رو خوب فهمیدما-چی رو؟مهران: که داری من رو میبری تا شام کوفت میل کنمزیاد حواسم به حرفای مهران نیست.. یعنی هست ولی استرسی که دارم اذیتم میکنه-کوفت؟مهران: آره دیگه...خودت گفتی غذاهاش کوفتیه-از دست تومهران: ترنم؟-هوم؟مهران: نترس... من هستم-حس میکنم خیلی ضعیف شدم.. اعتماد به نفسم خیلی پایین اومدهمهران: از لحاظ جسمی شاید ولی از لحاظ روحی همونی هستی که قبلا بودی-تو که قبلا من رو دو سه بار بیشتر ندیده بودی... در نتیجه نمیدونی چی بودم مهران.. از وقتی برگشتم دیگه اون ترنم سابق نیستم.. زود تسلیم میشم.. زود بغض میکنم.. زود میشکنم.. زود اعتماد میکنم... مهران: قبلنا اینجوری نبودی؟-بودم ولی نه تا این حد.. حداقل درجه ی تظاهر کردنم بالا بود الان حتی نمیتونم مقابل سروش تظاهر کنم که دوستش ندارم... حس میکنم بی عرضه ترین آدم روی کره ی زمینم... قبل از اتفاقات چهار سال محکم و قوی و در عین حال شیطون بودم... بعد از اینکه همه طردم کردم شیطنتم رفت ولی محکم بودنم رو تونستم یه خورده حفظ کنم هر چند با تظاهر و این حرفا ولی با این اتفاقات اخیر حس میکنم هیچی نیستممهران: با تظاهرم چیزی درست نمیشه... وقتی دوستش داری نه تظاهر نه هیچ چیز دیگه نمیتونه جلودارت باشه-میگی چیکار کنم؟مهران: برو پی دلت... کار من رو تکرار کن-ایکاش میتونستممهران: اگه این همه احساسی نبودی این حرف رو نمیزدم -دلم نمیخواد اینقدر احساسی باشممهران: ذاتت همینه دیگه... نمیشه ذاتت رو عوض کنی-تو خیلی خوبی مهرانمهران: میدونملبخندی میزنم و میگم: باز که شیطون شدی؟مهران: چرا مثله مامان بزرگا حرف میزنی... الان کجا باید برم؟-بپیچ سمت راست... من مثله مامان بزرگا نشدم این تو هستی که بعضی وقتا زیادی بچه به نظر میرسی... مهربون.. پاک.. صادق.. بی ریا.. با اینکه فقط برادر دوستمی اما خیلی بهم کمک میکنیمهران: از کجا میدونی فقط برادر ماندانا هستم؟
متعجب میگم: منظورت چیه؟با یه دست دماغم رو محکم میگیره و فشار میده ه جیغم هوا میرهبلند میخنده و میگه: بعدا میفهمی کوچولوهمونجور که دماغم رو میمالم با اخم نگاش میکنممهران: اخماتو باز کن کوچولو-مگه تو میذاری؟مهران: من چیکار به اخمای جنابعالی دارم-دماغم رو کندی؟با شیطنت میگه:چرا دروغ میگی؟... مماغت که سرجاشهمیخوام جوابش رو بدم که ماشین سروش رو میبینم-فکر کنم رسیدیمامهران نگاهی به اطراف میندازه و میگه: آره... انگار همینجاست... طاهر کجاست؟-نمیدونم... فقط ماشین سروش رو دیدمماشین رو پارک میکنه و میگه: پیاده شو... الان پیداش میکنیمسری تکون میدمو میخوام پیاده شم که مهران آروم صدام میکنه.. متعجب به طرفش برمیگردم و نگاش میکنممهران: امشب هر چی شد آروم باش و بی تفاوت... نذار ضعفت رو شناسایی کنند و بعدها آزارت بدن... مهم خودتی... یادت باشه لازم نیست خودت رو به دیگران ثابت کنی تو باید به خودت ثابت کنی که میتونی بین این آدما باشی و نشکنی... میفهمی چی میگم؟چند لحظه چشمام رو میبندم و حرفاش رو تو ذهنم تجزیه و تحلیل میکنمآروم زمزمه میکنم حق با توهه مهران... همه ی سعیم رو میکنم اما قول نمیدم... میدونی که بعضی وقتا بعضی از شکستنا دست خود آدم نیست... میخوای نشکنی ولی تو وجودت یه چیزی ترک میخوره... درسته حرفای دیگران مهم نیست اما دوست داری همه بهت احترام بذارند و در موردت درست فکر کنندمهران: حق با توهه... همه دوست داریم اینجور باهامون برخورد بشه ولی اگه این طور هم باهامون برخورد نشد نباید خودمون رو دست کم بگیریم.. یه آدم خوب همیشه خوبه.. چه بقیه ازش بد بگن چه بقیه ازش یه هیولا بسازن.. یادت باشه تو واسه ی خیلیا عزیزی.. واسه ی من.. ماندانا.. امیر.. نریمان.. پیمان.. طاهر و حتی واسه ی سروش و خیلیای دیگه که شاید خودت ندونی ... حالا چشمات رو باز کن و سعی کن بدون هیچ ترسی قدم برداریلبخندی میزنم و چشمام رو باز میکنممهران: آماده ای واسه ی جنگیدن با خیلیا-آماده ی آمادهمهران: پس پیاده شوهمه ی وجودم پر شده از آرامشی که مهران بهم تزریق کرد... از ماشین پیاده میشم و چشم میچرخونم... سروش رو کنار ماشین خودش میبینم که به ماشینش تکیه داده و آروم به این رف و اون طرف نگاه میکنه انگار منتظر کسیه.. یکی ته دلم با نهایت پررویی میگه: اون منتظر توهه اما باز سعی میکنم انکار کنم که نه... لابد منتظر خونوادشه.. هنوز تو بهت حرفای دیروز مهران و طاهر هستم که هر دوتاشون حرفای سروش رو تائید کردن... هنوز برام سخته باور حقیقتمهران: ترنم؟-هوم؟مهران: بریم طاهر جلوی در منتظرمونه-باشههنوز چند قدم بر نداشتم که نگاه سروش به من و مهران میفته اول ابرویی بالا میندازه و با اخم به مهران نگاه میکنه ولی بعد از چند لحظه سریع نگاش رو از مهران میگیره و با مهربونی بهم خیره میشه... تکیه اش رو از ماشین میگیره و با اعتماد به نفس و جذبه ی همیشگی به طرف ما میاد.. طبق معمول تیپ اسپرت زده و من عاشق این نوع لباس پوشیدنشم.. خودش هم خوب میدونه چه جوری میتونه دل من رو ببره... نگام رو ازش میگیرم و با قدمای کوتاه کنار مهران قدم برمیدارمسروش: سلامصدای شیطون مهران تو گوشم میپیچه: به.. سلام آقا سروشبدون اینکه نگاش کنم آروم زیر لب سلام میکنم مهران: راستی سروش خان راضی هستی؟؟سروش متعجب میگه: از چی؟مهران: از شغل جدیدت دیگهخوب میدونم باز شیطنت مهران گل کرده فقط نمیدونم چرا اینقدر این سروش رو سر به سر میذارهسروش: شغل جدیدم؟مهران سمت راست و سروش سمت چپ من واستادن... آروم آروم با من قدم بر میدارنمهران: آره دیگه.. شغل بادیگاردیصدای خشن سروش رو میشنومسروش: فعلا که شغل خودت هم همینهمهران: البته.. من که در رکاب بانو بادیگارد که هیچی غلام حلقه به گوش هستمسرم رو بالا میارم و نگاهی به سروش میندازم که با حرص به مهران نگاه میکنه اما مهران دستش رو تو جیب شلوارش کرده و با خونسردی و لبخند به رو به رو خیره شدهباد سردی میوزه و باعث میشه دستم رو دور خودم حلقه کنمسروش آروم کنار گوشم میگه: سردته؟بی تفاوت جواب میدم: نه زیادسروش: خواستی بگو کتم رو بهت بدمنگاهی به کت اسپرتش میکنم و میگم: لازم نیستمهران: در ورودی از کدوم طرفه؟سروش با دست به سمتی اشاره میکنه و میگه: این طرفمهران: طاهر اونجا منتظرمونهسروش: میدونم.. منتظر ترنم بودم
مهران: خب پیش طاهر میموندی من و ترنم هم میرسیدیم دیگهسروش چنان خشن نگاش میکنه که من به شخصه یه سکته ی ناقص رو میزنم اما مهران با بیخیالی میگه: ترنم ایکاش دیرتر میومدیم فقط شام میخوردیم و میرفتیمخندم میگیرهمهران: راستی ترنم-دیگه چیه؟مهران: ببین اینجوری خشن میگی یاد میره چی میخواستم بگم.. یه خورده با احساس ترسروش بازوم رو میکشه و من رو به خودش نزدیک تر میکنه و با خشونت میگه: همین هم از سرت زیاده مرتیکه ی لندهور... نکنه انتظار داری بگه جانم مهران جانمهران با بی تفاوتی اینور و اونور رو نگاه میکنه و میگه: نه بابا... من کم توقعم به همون جونم مهران جونی راضیمسروش: آره ارواح عمه ات.. کاملا معلومه کم توقعیواقعا نمیدونم از دست این دو تا حرص بخورم یا بخندممهران: پس چی... خدا از روز اول خلقت من رو قانع و کم توقع آفریدبا لحن نیمه جدی میگم: شما دو تا چتونه... چرا مثله سگ و گربه به جون هم میفتین؟مهران با مظلومیت میگه: از کجا فهمیدی من اون پیشیه ملوسم که دل هر دختری رو میبرمسروش پوزخندی میزنهبه ادای دخترونه ی مهران نگاه میکنم و میخوام چیزی بگم که منصرف میشممهران خودش رو بهم نزدیک میکنه و تو گوشم میگه: مگه دروغ میگم... از همین حالا هم معلومه کی سگ اخلاقهسروش زیر لب یه چیزی میگه که نمیشنوماخمی به مهران میکنم تا ساکت بشه اما اون بیخیال ادامه میدهمهران: داشت یادم میرفتا- چی؟مهران: میخواستم بپرسم خوشگل و مامانی تو فامیلتون دارین یا نه؟-مهــرانمهران: مگه دروغ میگم... خو تنهایی حوصلم سر میره.. حداقل برم یکم مخ زنی کنم-اینجوریه؟شیطون میخنده و میگه: نترس فقط مخ میزنم ولی باهاشون دوست نمیشم .. کلی هم دلشون رو میسوزونم.. نظرت چیه؟... اصلا با هر کی دشمنی آدرس شماره تلفن بدهسروش: دخترای فامیل ما دنبال دلقک نمیگردن.. پس الکی وقتت رو هدر نده... دنبال دختر واسه ی خودت میگردی برو سیرک... تا دلت بخواد برات ریختهمهران: ممنون داداش ولی از اونجایی که من هیچ لطفی رو بی جواب نمیذارم برای جبران لطفت من هم آدرس جایی رو بهت میدم که کلی حوری های بهشتی اونجا پرسه میزنندخدایا دم میخواد از دست این دو تا سرم رو بکوبم به دیوارسروش: منظورت چیه؟مهران:منظور خاصی ندارم.. فقط میخوام جبران لطف کنمسروش: لازم نکرده.. من خودم یکی رو دارم احتیاجی به دوست دخترای رنگاوارنگ ندارممهران: من بهت آدرس میدم اگه نظرت عوض شد برو-مهرانمهران: ترنم بدبخت گناه داره.. چطور دلت میاد این بیچاره رو تا آخر عمر ترشی بندازیسروش میخواد چیزی بگه که مهران با خنده میگه: داشتم میگفتم داداش هر وقت هوس دوست دختر کردی حتما یه سر به باغ وحش بزنسروش دهنش رو باز میکنه که حرف بزنه چنان دادی میزنم که هم دهن سروش بسته میشه هم خنده ی مهران از رو لباش ناپدید میشه-تمومش کنید دیگه... این چه وضعشه... شماها خجالت نمیکشین... هی هیچی نمیگم دوباره شروع میکنید.. یه کاری نکنید همین حالا برگردمابعد از حرفم یه خورده جلوتر از این دو نفر راه میفتم... هر چند یه صداهای آرومی رو از طرفشون میشنوم ولی اونقدر آرومه که نمیتونم بفهمم چی دارن بهم میگن.. فقط میدونم واسه هم دارن خط و نشون میکشنتوی افکار خودم غرق میشم و آروم آروم به جلو میرمسروش: ترنم کجا؟..طاهر اونجاستبا حرف سروش به اون قسمتی نگاه میکنم که سروش اشاره میکنه... طاهر کنار در ورودی منتظر ما واستاده.. با دیدن ما لبخندی میزنه و دستی تکون میده و ه سمت ما میاد... در جواب لبخندش متقابلا لبخند کمرنگی میزنم و سری براش تکون میدم
سروش چند قدم فاصله اش رو با من طی میکنه و خودش رو به من میرسونه: فکر کنم مراسم شروع شده-بیخیال... زیاد برام مهم نیستسروش: پس چرا اومدی؟-طاهر بهت نگفت؟سروش: وقت نشد زیاد با هم حرف بزنیمشونه ای بالا میندازمو میگم: به اصرار طاهر.. گفت نباید از زیر نگاه های سرزنشگر فامیل فرار کنماخم میکنه و میگه: چرا سرزنشگر؟-چه میدونم؟سروش: اگه فکر میکنی اذیت میشی میتونیم همین الان برگردیم-نیومدم که برگردم... وقتی اومدم یعنی تا آخرش هستم هر چی که بشه باز میمونممهران یه خورده از ما جلوتر میره و زودتر از ما خودش رو به طاهر میرسونه.. باهاش دست میده و یه خورده باهاش خوش و بش میکنهسروش: ترنم نگران هیچ چیز نباشسرد جوابش رو میدم: نیستمسروش: اما.....-مهران و طاهر هستن... دلیلی واسه ی دلواپسی وجود ندارهسروش آهی میکشه و هیچی نمیگه... دستام از شدت سرما یخ زده... همینکه که طاهر به من میرسه محکم بغلم میکنه و میگه: خوش اومدی خواهر کوچولولبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: ممنونطاهر: خوشحالم که اومدی... میترسیدم نیای-دلیلی نداشت که نیام.. حق با توهه من اشتباهی نکردم که بخوام از این جمع فرار کنم.. اشتباه رو بقیه کردن.. حالا اگه قراره به خاطر قضاوتها و اشتباهات خودشون من رو سرزنش کنند دلیلی نمیبینم که ناراحت بشمطاهر: یه روزه چقدر تغییر کردی؟-تغییر چندانی نکردم... فقط یه مدت هویت خودم رو گم کرده بودم که با حرفای مهران تونستم یه خورده به خودم بیاممهران لبخند مهربونی میزنه اما اخمای سروش تو هم میرهطاهر: خوشحالم که داری ترنم سابق میشیآهی میکشم و میگم: ترنم سابق دیگه وجود خارجی نداره.. من همینم فقط با بعضی از خصوصیات گذشتهنگاه هر سه تاشون غمگین میشه-خب بریم دیگهمهران: آره بابا.. حالا شام رو میدن و تموم میشه... بدون شام میمونیماطاهر دستش رو روی شونه ی مهران میذاره و میگه: نترس داداش... شام شما محفوظهمهران چشمکی بزنه و میگه : ایول... ترنم تا دلت میخواد حرف بزن شام ما محفوظهمیخندم و میگم: جون به جونت کنند شکم پرستیبعد از یه خورده شوخی از طرف مهران و خنده از طرف ما بالاخره همگی وارد باغ میشیمطاهر جلوتر از ما و سروش و مهران دو طرف من حرکت میکنند... سنگینیه نگه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم... چشمم به بعضی از اقوام میفته که با دلسوزی و ترحم نگام میکنند.. بعضیای دیگه مهربون و پشیمون به نظر میرسن اما رو لبای خیلیا هنوز پوزخند گذشته رو میبینم...دستی، دست یخ زده از سرمای من رو دربرمیگیره... با تعجب به سروش نگاه میکنم.. نگاش به رو به روهه...خونسرد و با جذبه.. بدون کوچیکترین ترس و استرس.. میخوام دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی اجازه نمیده و دستم رو محکمتر از قبل فشار میدهآروم زمزمه میکنه: چه سردی؟-خب یه خورده هوا سردهدستم رو به همراه دست خودش تو جیب شلوارش میکنهبا تعجب نگاش میکنم-سروش داری چیکار میکنی؟همونجور که نگاش به رو به روهه با لبخند میگه: دارم دستت رو گرم میکنم-دستمو ول کن.. زشتهسروش: عشقمی... دلم میخواد دستت تو دست من باشهنمیدونم مهران میشنوه یا خودش رو زده به نشنیدن ولی صداهایی که بینمون رد و بدل میشه خیلی آرومه-سروش ول کنسروش: میدونی که تا نخوام دستت رو ول نمیکنم پس آروم باش و جلب توجه نکن-طبق معمول پررو و خودخواهیلبخندش پررنگتر میشه ولی جوابم رو نمیدهطاهر ما رو به سمت میزی هدایت میکنه و میگه: جشن شروع شده... یه نفسی تازه کنید و بعد خوش بگذرونید... من هم برم کادو رو بدم و برگردم-راحت باش طاهر... اگه کاری داری برو انجام بده... بالاخره مهسا دخترخالته... بده فقط بخوای یه گوشه بشینی و هیچ کاری نکنیطاهر: افراد زیادی پیدا میشن که خودشیرینی خاله و شوهرخاله رو کنند من ترجیح میدم کنار خواهرم باشم... بد زمانیه که خواهرم رو بعد از این همه مدت ول کنم و برم به خرده فرمایشای خاله برسملبخندی میزم و هیچی نمیگم... حرفش برام یه دنیا ارزش داره-ممنون طاهربدون توجه به نگاه های خیره ی دیگران صندلی رو برام کنار میکشه و مجبورم میکنه بشینمطاهر: بشین... زود میام-باشهمهران: ترنم؟-هوم؟مهران: نمیخوای به عروس و دوماد تبریک بگی؟-الان؟مهران: پس کی؟- تو هم میای؟مهران: فکر نکنم درست باشه.. میخوای صبر کن طاهر اومد با هم بریم.. فکر کنم خودم رو دوست طاهر معرفی کنم بهتر باشه... نظرت چیه؟-چی بگم... هر جور صلاح میدونیمهران: درسته حرف مردم مهم نیست ولی بهتره خودمون هم بهونه دست این آدما ندیمسروش هم سری به نشونه ی تائید تکون میدهمهران: پس بمون با ما بیا تبریک بگو سروش: من هم تبریک نگفتم میخوای با هم بریم... بعد طاهر و مهران با هم برن؟با این حرف سروش به یاد میارم که در اصل امشب، عروسیه سروش و آلاگل هم بود... بغض بدی تو گلوم میشینهنمیدونم حالت چهره ام چه تغییری میکنه که سروش با نگرانی میگه: ترنم چی شد؟با صدای گرفته ای میگم: چیزی نشده.. خوبممهران: ترنم-باور کن خوبم مهرانمهران: آخه یه دفعه ای یه جوری شدی-چیزی نیست مهران: چیکار میکنی؟.. با سروش میری؟
آهی میکشم... با همه ی وجودم با خودم میجنگم که نگم آرهلبخند مسخره ای میزنم و میگم: نه... ترجیح میدم با شماها بیاممهران سری تکون میده و به اطراف نگاه میکنهخیلی سخته که بخوای خواستنت رو زیر نگاه های سردت پنهان کنی و با لبخند بگی نهنگام رو به میز میدوزم تا هیچکس حسرت نگاهم رو نبینه... میخوام سرد باشم.. باید سرد باشم هرچند میدونم زیاد نمیتونم اما وقتی به آخرش فکر میکنم برای جنگیدن و سرد بودن بیشتر مصمم میشم... وقتی میدونم آخرش به هیچ و پوچ ختم میشه ترجیح میدم تمام این حسرتها رو به جون بخرمو بیشتر از این وابسته نشماز فکرای خودم پوزخندی رو لبم میشینه... مگه از این وابسته تر هم میشهسروش از جاش بلند میشه و بازوم رو میگیره... با تعجب نگاش میکنم-چیکار میکنی؟با اخم میگه: بلند شو-چی؟متعجب نگاهی به مهران و نگاهی به سروش میندازم... نگاه مهران هم رنگ تعجب به خودش گرفتهسروش: میگم بلند شواخمام کم کم تو هم میره-چی میگی؟وقتی میبینه هنوز نشستم بازوم رو به شدت میکشه و به زور بلندم میکنه... نگاه چند نفر به سمتمون شیده میشه-سروش داری چیکار میکنی؟... همه دارن نگامون میکنندسروش: همه اونقدر بیکار نیستن که بشینند ما رو نگاه کنند ولی اگه اونقدر بیکارن که به مسائل خصوصیه ما هم کار دارن پس بذار با دقت نگاه کنند-هیچ معلومه چی داری میگی؟... من چه مسئله ی خصوصی ای میتونم با تو داشته باشممهران: سروش اذیتش نکننگاهی به مهران میندازه و میگه : قصدم اذیت نیست-ولی داری اذیتم میکنی... من نمیخوام با تو بیاممهران خیلی آروم میگه: ولش کن سروش... کارت درست نیستلبخندی میزنه و میگه: برای اولین بار میخوام با حرف نگاهش پیش برممهران نگام میکنه و دیگه هیچی نمیگه...قلبم به شدت میزنه..سروش با ملایمت میگه: نمیخوام جلوی مهسا تنها و بی یاور باشی.. میخوام تکیه گاهت باشم ترنمسعی میکنم بدون جلب توجه و آروم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و محکم تر از قبل بازوم رو تو ی دستش فشار میده-تنها نیستم... طاهر هستتو چشمام زل میزنه و زمزمه میکنه: این دفعه میخوام حرف دلت رو گوش کنم نه حرف زبونت رو... تو با من میای.. چون من میخوام.. چون خودت میخوای... چون تو نگاهت خواستن رو میبینم و تو نگاهم خواستن رو میبینیتپشهای قلب بیقرارم رو دوست ندارم... دلم نمیخواد تسلیم بشم-سروش داری دیوونه ام میکنی.. من دلم نمیخواد با تو بیام.. چرا زور میگی؟آروم صورتش رو به سرم نزدیک میکنه و خیلی آروم به طوری که فقط من بشنوم میگه: هنوز واسه ی دیوونه شدن خیلی زوده کوچولو... من که خوب میدونم از خداته باهام بیای پس زور بیخود نزن که وقتی من تصمیمی رو میگیرم تا عملیش نکنم دست بردار نیستمبا اخم سرم رو عقب میبرم و میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و من رو به دنبال خودش میکشه... سنگینیه نگاه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم-سروش تو رو خدا آبروریزی نکن... آخه من چه نسبتی با تو دارم که اینجور بازوم رو گرفتیسروش: ما داریم میریم به عروس و دوماد تبریک بگیم این کجاش آبروریزیه؟.. نسبت از این مهمتر که عشقت هستم و عشقم هستی... من که پیوندی از این مقدس تر سراغ ندارم.......با صدای طاهر، سروش ساکت میشه و به عقب برمیگردهولی من همه ی حواسم به یه چیزه... اون هم به دو کلمه ای که سروش گفته... یعنی واقعا عشقش هستم؟... طاهر: سروش کجا؟سروش: میریم یه تبریک بگیم و برگردیمطاهر نگاهی به من میندازه و مهربون لبخند میزنهلبخندش رو جواب میدم و با خجالت نگام رو ازش میگیرم... زمزمه ی آرومش رو میشنوم: حواست بهش باشه سروش.. میدونی که چی میگم.................سروش اخماش تو هم میره و با لحن پرجذبه و در عین حال خاصی میگه: نگران نباش هیچکس نمیتونه اذیتش کنه حواسم به تک تک این آدما هست با تموم شدن حرفش به نرمی من رو به خودش نزدیکتر میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: بریمناخواسته باهاش همراه میشم و بعد از مدتها دوباره طعم آشنای در کنار سروش بودن رو میچشم... برام سخته کنارش باشم و حمایتش رو نخوام.. خیلی سخته انکار عشقی که اینقدر برای همه عیانهچشمم به مهسا میفته که کنار پسره نشسته و آروم آروم میخنده...اسم پسره به یاد نمیارم هر چند برام مهم هم نیست... احساس زیاد جالبی ندارم.. دلم نمیخواد با مهسا رو به رو بشمصدای سروش رو میشنوم: خانومم؟نگاه غمگینی بهش میندازم ولی اون مهربون لبخند میزنه و میگه: مثل همیشه محکم باش... میدونم که میتونیسری تکون میدمو میخوام نگام رو ازش بگیرم که با شیطنت چشمکی برام میزنه و با خوشحالی ادامه میده: دیدی خودت هم قبول داری که خانوم منیاخمام تو هم میره و چشم غره ای بهش میرم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه
نگا رو به جلو میدوزم که چشمام با چشمای از تعجب گرد شده ی مهسا تلاقی میکنه لحظه به لحظه بهش نزدیکتر میشم... کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره... شوهرش با دیدن ما سریع از جاش بلند میشه... مهسا هم به ناچار بلند میشه با تمسخر به من و سروش نگاه میکنه... شوهر مهسا با لبخند میگه: سلام سروش.. چطوری پسر؟.. خوبی؟سروش: سلام بهروز... عالیه عالی... از این بهتر نمیشمبهروز: خب.. خدا..........هنوز حرف بهروز تموم نشده که مهسا میگه : آقا سروش واقعا مقاومتون قابل تحسینهبهروز متعجب و سروش با اخم به مهسا خیره میشنولی من آرومه آرومم.. نمیدونم چرا؟... میدونم باز مهسا یه نقشه ای داره ولی برام مهم نیست... هیچوقت برام مهم نبود... بعضی آدما حتی ارزش فکر کردن هم ندارنسروش با جدیت میپرسه:چطور؟مهسا: مقاومت در برابر عشق و تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتادهسروش: از کدوم مقاومت حرف میزنید؟مهسا: بالاخره شما و آلاگل عاشق هم بودین و این شکست حتما براتون خیلی گرون تموم شدهفقط به مهسا نگاه میکنم... هیچی نمیگم... خوب میدونم که با این کارا میخواد حرص من رو در بیارهبهروز دستپاچه میگه : مهساجان الان که وقت...........سروش وسط حرف بهروز میپره و با خونسردی میگه: اگه عاشقش بودم که ازش جدا نمیشدممهسا: سروش خان اینجا که غریبه ای نیست پس راحت باشین... ترنم هم از خودمونه... من بارها و بارها به بهروز هم گفتم که واقعا حیف شد سروش: میتونم بپرسم چی حیف شد؟مهسا: جدایی شما از آلاگل... هر دو نفرتون واقعا لایق هم بودین و هستینسروش: دلم نمیخواد در مورد اون دختر حرفی بشنوم... اون یه انتخاب بود از جانب مادرم که خدا رو شکر خیلی زود دستش برام رو شدبهروز با تعجب میگه: دستش رو شد؟مهسا رنگش میپره و سرخ و سفید میشه اما سروش بی توجه به مهسا میگه: آره... اون دختره ی عوضی با همدستیه چند نفر به نامزد سابقم تهمت زده بود و باعث جدایی ما از هم شده بودبهروز: واقعا؟.. من نمیدونستم... از مهسا شنیده بودم که بخاطر اختلافات جزئی از هم جدا شدینسروش با پوزخند نگاهی به مهسا میندازهسروش: واقعا؟مهسا با رنگی پریده میگه: خب من دقیق در جریان ماجرا نبودمبهروز دستش رو دور شونه های مهسا حلقه میکنه و میگه: مهم نیست گلمبعد خطاب به سروش ادامه میده: اصلا بهش نمیخورد.. من رو بگو که میخواستم بیام شرکت باهات حرف بزنم که زندگیتون رو بیخودی خراب نکنید... اصلا خودت رو ناراحت نکن خدا رو شکر که دستش رو شد و بعد از ازدواج برات مشکلی درست نشدسروش: من اصلا ناراحت نیستم... از اول هم تمایل چندانی به ازدواج با اون دختر نداشتم.. فقط به خاطر اصرار خونوادم قبول کرده بودم بهروز سری تکون میده و نگاش به من میفته: به به... ببین کی اینجاست مهساجان.. دخترخاله ی عزیزت...ترنم خانوم... شما کجا؟.. اینجا کجا؟... از بس حواسم به حرفای سروش بود یادم رفت سلام کنملبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: سلام آقا بهروز.. مسئله ای نیستبه مهسا نگاهی میندازم و میگم: مهسا خانوم به اندازه ی کافی جبران کردنبهروز خنده ی بانمکی میکنه و میگه:از دست مهسا ناراحت نشین... هم از حرفای سروش شوکه بود واسه ی همین از حضورتون غافل شد... آخه من و مهسا هیچکدوم از جریان بهم خوردن نامزدیه سروش خبر نداشتیم.. مگه نه خانوم گل؟مهسا سری تکون میده و میگه: آره عزیزم... چطوری ترنم؟.. خوبی؟-خودت که باید بهتر بدونی... وقتی تو عروسیه بهترین دختر خاله ی دنیا شرکت کنم مگه میشه بد باشممهسا میخواد چیزی بگه که بهروز زودتر دست به کار میشه و شروع به حرف زدن میکنه: این همه علاقه ی شما دو نفر واقعا بهم دیگه ستودنیه... من در تعجبم با این همه علاقه چرا زیاد شما رو با مهسا نمیبینمبا بدجنسی میگم: مگه مهسا خانوم به شما نگفتن؟بهروز نگاهی به مهسا میندازهمهسا اخمی میکنه و میگه: آخه س ترنم خیلی شلوغه.. واسه ی همین وقت نمیشه زیاد با هم باشیم-بعله.. مهساجان کاملا درست میگن.. ابراز علاقه ی من و مهسا بیشتر تلفنیهبهروز: نداشتیما... ترنم خانوم اگه بخواین به عشق من ابراز علاقه نید کلامون تو هم میرهمیخندم و چیزی نمیگمبهروز: خارج از شوخی فکر نمیکردم که تو این مراسم سعادت دیدنتون رو داشته باشمابرویی بالا میندازمو میگم: مگه میشه تو مراسم دختر خالم شرکت نکنم؟بهروز: خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردین... مهساگفته بود مشکلی براتون پیش اومده و نمیتونین تو مراسم شرکت کنیدپوزخندی میزنم و نگاهی به مهسا میندازم که عصبی بهم خیره شدهبا تمسخر میگم: چطور میتونستم به خاطر یه سری مسائل جزئی قید عروسیه دخترخاله ی عزیزم رو که حکم یه خواهر رو برام داره بزنم... به نظر شما میشه؟بهروز: معلومه که نه.. ایشاله عروسیتون جبران میکنیم.. مگه نه مهساجانمهسا سری تکون میده و با لحن شاد ساختگی میگه: آره حتما... خیلی خوشحال شدم اومدی ترنم.. اگه نمیومدی خیلی از دستت ناراحت میشدممن هم متقابلا یه لبخند تصنعی رو لبام میارمو میگم: میدونم عزیزم.. از اونجایی که پشت تلفن اون همه اصرار و خواهش کردی دلم نیومد ناراحتت کنم واسه همین اینجوری سورپرایزت کردمبا تمسخر میگه: بعله.. یادم رفته بود تو استاد سورپرایز کردنیشونه ای بالا میندازم و میگم: خب برات یادآوری شدبا بدجنسی میگه: با خاله و شوهر خاله اومدی دیگه؟با خونسردی جواب میدم: نهبهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدنبا لبخند سری تکون میدممهسا: برو عزیزمبهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگهسروش: ببینم چی میشهبهروز: پس میبینمتسروش: باشهمهسا: داشتیم چی میگفتیمپوزخندی میزنممهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدم
با خونسردی جواب میدم: نهبهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدنبا لبخند سری تکون میدممهسا: برو عزیزمبهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگهسروش: ببینم چی میشهبهروز: پس میبینمتسروش: باشهمهسا: داشتیم چی میگفتیمپوزخندی میزنممهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدممهسا: اوه... البته... لازم نیست عزیزم... میدونم با همخونه ی عزیزت اومدیسروش با خونسردی میگه: اگه میدونی پس چرا بیخودی میپرسیمهسا لبخند مسخره ای میزنه و میگه: آقا سروش نمیدونستم اطلاعاتتون این همه دقیقهسروش لبخندی میزنه و میگه: اطلاعات من در همه ی زمینه ها دقیقه... یادتون که نرفتهمهسا با ترس یه قدم به عقب میره و میگه: سروس خان شوخی هم سرتون نمیشه هاسروش پوزخندی میزنه و میگه: شوخی؟خطاب به من ادامه میده: ترنم جان.. عزیزمبا بی تفاوتی نگاهش رو از مهسا میگیره و در برابر چشمای گرد شده ی من حرفش رو کامل میکنه: چند لحظه صبر کن من برم کادوی مهسا خانوم و شوهرشون رو بیارم... بالاخره وقتی با هم خریدیم بهتره باهم، هم تحویل بدیمو بعد از تموم شدن حرفش من رو مات و مبهوت بر جای میذاره و ه سمت یکی از میزا میرهبعد از چند لحظه سکوت مهسا بالاخره طاقت نمیاره و میگه: میبینم که دوباره سروش رو شیدای خودت کردیابرویی بالا میندازم-خب... که چی؟.. چه ربطی به تو داره؟مهسا: معلوم نیست این مدت کدوم گوری بودی و الان اومدی با هزار تا دروغ و نیرنگ میخوای جلب توجه کنی-تو دلت از چی میسوزه؟مهسا: دلم از این میسوزه که با اون همه گندکاری باز هم خودت رو به سروش انداختی من که میدونم واسه ی اون آلاگل بدبخت هم تو پاپوش درست کردی-یعنی میخوای بگی نگران سروشی؟مهسا: آره نگرانشم... مشکلیه؟-نه چه مشکلی.. فقط من موندم این همه نگرانیت رو به سروش گزارش بدم اونوقت تو با چه عکس العملی از جانب سروش رو به رو میشی؟مهسا: داری تهدید میکنی؟-هر اسمی که دوست داری روش بذارمهسا: مثله اینکه گذشته ی خودت رو فراموش کردی؟... اونقدر خاطر من عزیز بود که شوهر خاله بین اون همه فامیل زیر دست و پاش لهت کرد-نه فراموش نکردم.. همون روز بود که فهمیدم تو حتی لیاقت همون ذره احترامی رو هم که در گذشته برات میذاشتم رو نداریمهسا:من به احترام جنابعالی احتیاجی ندارم.. بیچاره آلاگل... صد در صد اون هم قربانیه توطئه های تو شد-اگه اینقدر برات عزیز بود حداقل یه سر میومدی دادگاه ازش طرفداری میکردی... هر چند دوستی تو و آلاگل هم مشکوک به نظر میرسه... اگه پات رو تو دادگاه میذاشتی با توجه به سابقه دشمنیه دیرینه مون جز یه از اصلی ترین مظنونین پرونده قرار میگرفتیمهسا: این پرت و پلاها چیه داری میگی؟-طرفداریت از آلاگل فقط و فقط همین معنی رو میتونه داشته باشه... هر چند خوب میدونم بی جربزه تر از این حرفایی فقط بلدی پشت این و اون مخفی بشی و داد و بیداد راه بندازیبا پوزخند ادامه میدم: واقعا برام جالبه که بدونم با این همه دروغی که اول زندگی به شوهرت گفتی آخر این زندگیه مشترک به کجا ختم میشهمهسا: نکنه انتظار داشتی از سابقه ی درخشانت بگم-سابقه ی بنده پاکه پاکه.. بیخودی سعی نکن با این حرفا شخصیت من رو زیر سوال ببری... مهسا: حرف باد و هواست... میتونی ثابت کن-ثابت شده دختر.. چشمات رو بستی و نمیخوای ببینیمهسا: اگه تونستی مهسا: هیچکس باورت نداره احمق.. هر چند از شجاعتت خوشم اومد فکر نمیکردم بیای توی جمعی که هیچکس چشم دیدنت رو ندارهبا تنفر فقط نگاش میکنم و هیچی نمیگممهسا: شجاعتت واقعا قابل تحسینهسروش: ترنم واسه ی شرکت توی عروسیه جنابعالی نیازی به شجاعت نداره فقط کافیه یه خورده از وقاحت تو یاد بگیره تا جواب تک تک آدمای امثال تو رو بدهنگام رو به سروش میدوزم که با خشم به مهسا خیره شده... سروش: فکر نمیکنی زیادی زبونت دراز شده؟مهسا آب دهنش رو قورت میده و هیچی نمیگهسروش به طرف من میاد.. دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و با خونسردی خطاب به مهسا میگه: خانوم پر ادعا اگه زبونت رو کوتاه نکنی خیلی برات بد تموم میشه.. این رو فراموش نکن...خشن و جدی کادو رو به سمتش میگیره و میگه: کافیه بفهمم کسی از موضوع همخونه ی ترنم باخبر شه.. اونوقت دیگه هیچ تضمینی نمیکنم که دهنم رو بسته نگه دارم.. میفهمی که چی میگم؟با تعجب به سروش و مهسا نگاه میکنممهسا با ترس سرش رو تکون میدهسروش با پوزخند میگه: این کادو از طرف من و ترنمه... بگیرشمهسا با ناراحتی کادو رو میگیرهسروش: برای خودت و شوهرت هم آرزوی خوشبختی میکنم ولی یادت باشه این خوشبختی تا زمانی پا برجاست که سرت به کار خودت باشه... تمسخر نگاه سروش رو اصلا درک نمیکنم... همینطور که دارم به رفتارای غیرمعمول مهسا و سروش فکر میکنم با فشار دست سروش به خودم میام... چشمم به مهسا میفته که با ناراحتی تو جایگاه عروس و دوماد نشسته.. اصلا متوجه نشدم که کی رفت؟سروش خونسردانه زمزمه میکنه: بهش فکر نکنبعد از این حرفش من رو به سمت میز خودمون هدایت میکنه
سعی میکنم دست سروش رو کنار بزنم که زیرلبی با شیطنت میگه: حالا حالاها اسیر پنجه های زندانبانت هستی... پس زور بیخود نزن که آزاد نمیشی-سروش مسخره بازی در نیارسروش: مسخره بازی کدومه؟... دارم جدی میگم خانوم خانوما-منظورت از اون حرفا چی بود؟با کنجکاوی این طرف و اون طرف رو نگاه میکنه و میگه: از کدوم حرفا؟با اخمایی درهم میگم: همون حرفایی که به مهسا زدیبا شیطنت نگام میکنه و میگه: بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره چشمام رو ریز میکنم و آروم زمزمه میکنم: منظور؟سروش: منظور خاصی که ندارم-ولی حرفت بی منظور هم نبودمن رو بیشتر به خودش میچسبونهسروش با لبخند میگه: بالاخره دوستیهای قبل از ازدواج بعضی وقتا دردسر ساز میشه دیگه... مخصوصا که با اومدن یه خواستگار پولدار بخوای زیر تمام قول و قرارایی بزنی که به دوست پسر سابقت دادی-سروش هیچ معلومه چه غلطی داری میکنی؟.. منظورت از این حرفا چیهسروش: بالاخره باید یه کاری کنم که آدمای این جمع بفهمن مال خودمی... منظورم هم روشنه این دخترخاله ی جنابعالی یکم غلط اضافی کرد من هم از راه خودم ضربه فنیش کردمزیر لب با عصبانیت میگم: من مال هیچکس نیستم... اه ولم کنسروش: چرا هستی؟... مال من-سروشیه خورده مظلومیت تو چشماش میریزه و میگه: چیه خب؟.. مگه دروغ میگم؟-آره... سروش هیچ دلم نمیخواد که یه بهونه ی دیگه هم دست آدمایی بدم که اینجا نشستن و با نگاهاشون دارن شخصیت من بدبخت رو کالبد شکافی میکنندسروش با تحکم و جدیت میگه: واسه ی من نه این آدما مهمن.. نه طرز فکرشون.. نه حتی رفتارا و حرفای مزخرفشون.. الان تنها چیزی که برای من مهمه تویی-اگه برات مهم هستم پس ولم ن.. بیشتر از این با آبروم بازی نکن... من مال تو نیستم... چرا نمیخوای قبول کنی گذشته، گذشته... الان همه چیز فرق میکنهسروش: در آینده ای نه چندان دور مال من میشی از این بابت خیالت راحته راحت باشه... خب در مورد ذشته هم قبول دارم گذشته گذشته و من الان در پی جبران هستم تا بتونم آیندم رو کنار تو بسازم-تو زبون نفهم ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدممیخنده و هیچی نمیگه... سعی میکنم یه خورده ازش فاصله بگیرم که ابرویی بالا میندازه-فرار که نمیکنم.. حداقل ولم کنسروش: زندانبان به این خوبی رو میخوای ول کنی و کجا بری؟چشمام رو میبندم تا از دست این دیوونه جیغ نکشمسروش: اگه خوابت میاد بهم بگو خانومی... خودم بغلت میکنم و تا سر میز میبرمت.. اصلا تعارف نکن... باشه عزیزمچشمام رو سریع باز میکنم و با صدای تقریبا بلندی میگم: سروشتوجه اطرافیان بیشتر از قبل به ماها جلب میشه و سروش سرحالتر از قبل میگه: جانم خانومی؟با حرص نگاش میکنم و ترجیح میدم بیشتر از این چیزی نگم چون خوب میدونم که کم نمیاره و همین نیمچه آبروم رو هم اینجا میبرههمین که به نزدیک میز میرسیم قامت آشنای سیاوش رو میبینم که سر جای من کنار مهران نشسته و با لبخند به من و سروش نگاه میکنهآهی میکشم و سری به نشونه ی سلام براش تکون میدم...اون هم با مهربونی سری برام تکون میده و از جاش بلند میشه.. بالاخره سروش رضایت میده و اجازه میده از حصار دستاش خلاص بشمسیاوش با لحن بسیار ملایمی که تا الان ازش ندیدم میگه: خوبی ترنم؟-ممنون... بد نیستممیخوام کنار طاهر بشینم که سروش با بی حواسی همونجور که داره به پشتش نگاه میکنه سر صندلیه مورد نظر من میشینه و میگه: پس سها کجاست؟سیاوش: چه میدونم.. لابد اون وسط مسطا در حال رقصه دیگهسروش: از دست این سهاسیاوش نگاهی به من میندازه و میگه: چرا سرپا واستادیسروش تازه متوجه میشه که من هنوز ننشستمسروش: بشین... زیاد سر پا نموندستم رو میگیره و به ناچار روی تنها صندلی ای که خالیه میشینم... بین سروش و سیاوش گیر افتادم.. نگاه مستاصلم رو به طاهر میدوزم که میبینم آقا مشغول حرف زدن با مهرانه... من رو بگو که به امی کی پام رو توی مهمونی گذاشتم... اون از طاهر... اون هم از مهران... مثلا قرار بود مراقب من باشن ولی اونقدر مشغول حرف زدن هستن که من رو از یاد بردنسیاوش: خب ترنم... از خودت بگو... چیکار میکنی؟
به ناچار نگاش میکنم و غمگین میگم: کار خاصی نمیکنم.. فقط نفس میکشم و زندگی رو میگذرونمنگاه پر از حرفش غمگین تر از قبل میشهلبخند تلخی میزنه و زمزمه وار میگه: خیلی وقته با این حس آشناهمدلم براش میسوزه.. یه لحظه هم نمیتونم دنیا رو بدون سروش تصور کنمآروم میگم: خودت رو اذیت نکن سیاوش... ترانه راضی به عذاب کشیدنت نیستسیاوش: این روزا بیشتر از مرگ ترانه زندگیه بهم ریخته ی تو داغونم میکنهنگام به سمت میز رو به رویی میرهبغض بدی توگلوم میشینه ولی با زهرخندی اون رو پشت چهره ی به ظاهر خونسردم پنهون میکنم و اجازه شکسته شدن رو بهش نمیدمبا لحن تلخ و در عین حال آرومی میگم: خودت رو اذیت نکن... سرنوشت من هم این طور بوداز اونجایی که میزا تقریبا نزدیک هم چیده شدن راحت صدای کسایی که اطراف میز ما نشستن شنیده میشهسیاوش: اما حقت این نبود-دیگه اینا مهم نیست...چه حقم بود چه نبود بالاخره سهمم همین شد... اون روزایی که خیلیا باید این رو تشخیص میدادن ندادن الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیرهمهران و طاهر هم به بحث من و سیاوش گوش میکنند... دست سردم توی دستای گرم سروشه... نمیخوام جلب توجه کنم وگرنه تا حالا هزار بار دستم رو از دستاش بیرون کشیده بودم ولی از اونجایی که تقلای من برابر با مقاومت هر چه بیشتر اونه ترجیح میدم عکس العملی نشون ندمسنگینی نگاه سیاوش رو روی خودم احساس میکنم اما ترجیح میدم نگاش نکنمسیاوش: شرمنده ام ترنمهیچکس هیچی نمیگه... من هم هیچی نمیگم.. سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدمناخودآگاه توجهم به حرفای چند تا زنی که روی میز کناری ما نشستن جلب میشه... سیاوش و مهران پشتشون به اوناست ولی من و طاهر و سروش تسلط کاملی به میز کناری داریم... اونایی که من در معرض دیدشون هستم چپ چپ نگام میکنند... تا نگاه من رو روی خودش میبینند با چشم غره و اخم روشون رو از من میگیرن... قیافه هاشون برام آشنا نیست... فکر میکنم از خونواده ی داماد باشنیکی از زنها میگه: خجالت هم نمیکشه... معلومه این کارستلبخند تلخی رو لبم میادیکی دیگه از زنها در جوابش میگه: هیس... آرومتر میشنوهمستقیما به میز کناری زل میزنم و نگاشون میکنم ولی اونا حواسشون به من نیست.. دارن میوه میخورن و از من بد میگنیکی دیگه شون که پشتش به منه میگه: بذار بشنوه... شاید خجالت بکشه تو این جور جشنای خونوادگی با هزار تا پسر وارد مجلس نشهسروش با ملایمت فشار آرومی به دستم میاره و میگه: ترنمجوابش رو نمیدم... یکی از زنای کم سن و سالتر میگه: ای بابا تمومش کنید... شاید اصلا این طور که ما فکر میکنیم نباشهزن اولی: چی میگی واسه خودت الناز... تو مراسم نامزدی بهروز خودم از فامیلاشون شنیدم سروش: ترنم خواهش میکنم بهشون فکر نکن... مهم اینه که همه ی ما میدونیم که تو بیگناهیپوزخندی میزنمزن دیگه ای در جواب میگه:راست میگه .. من هم با همین دو تا چشمام دیدم که هیچکدوم از خونوادش آم حسابش نمیکردن طاهر و مهران و سیاوش تازه متوجه ی ماجرا میشن و نگاه من رو دنبال میکنندزن کم سن و سال: واقعا؟...آخه مردم زیاد حرف میزنن؟زن اولی: دلت خوشه ها.. تا نباشد چیزی مردم نگویند چیزها... میگن به برادر شوهرش چشم داشته شوهرش طلاقش دادهاخمای سیاوش توی هم میره زن کم سن و سال: مگه ازدواج هم کرده بود؟زن اولی: آره بابا.. مطلقه هستشپوزخندم پررنگ تر میشهزن کم سن و سال: شوخی میکنی؟... مگه نهزن اولی: شوخیم کجا بود دختر... فامیلای خودش جرات ندارن از ترس دختره پسراشون رو تو مهمونی آزاد بذارننگام رو ازشون میگیرم و به طاهر و مهران چشم میدوزم... مهران دستاش رو روی دستای طاهر مشت شده ی طاهر گذاشتهسروش: ترنم تو رو خدا خودت رو ناراحت نکنیه زن سالخورده تر از بین اونا ادامه میده: عجب دوره زمونه ای شده... بیچاره خواهرشزن اولی: واقعا بیچاره خواهرش... بدبخت نتونست دووم بیاره آخر هم خودکشی کردزن کم سن و سال: وای... خدا لعنتش کنهطاهر از جاش بلند میشه که مهران میگه: طاهر... مثله اینکه یادت رفته امشب عروسیه دخترخالته.. دعوا راه ننداززنا از بس مشغول غیبت و پشت سرگویی هستن که اصلا متوجه ی بلند شدن طاهر هم نمیشنطاهر: عروسیه که باشه... یعنی بشینم هر کسی هر چیزی خواست بار خواهرم کنهتلخ میشم
آره یه دفعه تلخ میشم و با بی رحمی میگم: آره بشین... 4 سال نشستی و هر کسی هر چیزی خواست بارم کرد مگه چی شد؟طاهر: ترنم-واقعا چی شد طاهر؟طاهر: عزیزم... این کارو با خودت نکن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 18:1 توسط M.Sh
|
سلام به کافه رمان خوش اومدی